|
شبکهی تارعنکبوتی رنگین به روایت ساسان م. ک. عاصی |
|
سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ریختشناسی کاسههای چهکنم
در غریبترین خیالبازیهای بیدروپیکرم هم نمیگنجید که روزیروزگاری خودم را «اینریخت»ی ببینم... * سال هشتادم را یادم هست؛ اولینبار ِ خیلی چیزها بود... مثلاً، اولینباری که بابام سیگار دستام دید. گمانام قصهی این مواجهه/مکاشفه/برخورد، میان باقی قصههایی که مدام از گذشتهی نهچندانطویلام تعریف میکنم، معروفترینشان باشد، دستکم یکی از دهتا اولیست. نشسته بودم پشت میز و سیگار دستام بود و بابام سرزده ـ و البته دَرنَزده بهجاتر است ـ آمد توی اتاقام، سیگار را دستام دید و دود را بر جَسته از دهانام؛ ماتبرده، و با اینحال خیز برداشته برای عصبانیشدن، پرسید «این چیه؟» و من گفتم «بیزنسکلابه. ارزونه.» و مَردِ بزرگ آچمز شد، و نشد که عصبانیتاش به مسیر درست هدایت بشود از راههای طبیعی ِ چکّشیخاموشکردنسیگار یا قایمکردناش یا دستکم بهتزدهگی و وحشتِ من ِ کِشنده؛ و خونسردی بیخیالانهی بیحواس و بیهوای کاملنابلهانهی من بود که آچمزش کرد و فیالواقع هیچ «طبیعیکاری» هم در میان نبود و، صادقانه، خودم حالی داشتم که تا چندیبعد نفهمیدم این برخورد یکی از مضحکترین ماجراهای زندگیم شده و میشود و حتی، حتی یک روز طول کشید تا سرانجام دوستانام یادم آوردند که چرا این جواب را دادم. چون، ما سه تفنگدار ِ بیزنسکلابکش، ما سه کلهپوک که کَل میانداختیم سر زیرسیگاری پرتر، آنسالها عادت کرده بودیم همیشه به سیگارقرضگیرندهگانی که میپرسیدند «اَه! اییین چیه میکشی؟» جواب بدهیم «بیزنسکلابه» و عادت کرده بودیم جواب را با «ارزونه»ی دندانشکن کامل کنیم. خب، آن غروبِ جمعه، یا هر روز قطعنتعطیل ِ دیگر، سال هشتاد ـ که نمیدانم چرا بهرغم قطعیت تقویمیاش ذهنام دلاش میخواهد هفتاد و نه بهجا بیاوردش ـ حالام آنقدر خراب بود که وقت نکرده بودم ماشینِ جواب را برای پدرم، که دستکم یکبار سالها پیش آن نمایش را با یک سیلی مهرآسای برقآمیز بهخوبی اجرا کرده بود، دوباره تنظیم کنم و عین بچهی آدم چوب استادانهی مِهر پدر را بخورم، جای اینکه ولاش بدهم لای چرخ دنیای کوچکمان. از این مضحکه اگر بگذرم، که میگذرم، میبینم تصویر آن غروبِ تعطیلِ هشتاد را اما کم تعریف کردهام؛ تصویر خودم را، تصویر تنهایی نوزدهسالانهام را... نشسته بودم پشت میزم، اواخر تابستان بود اما سراپا توی یخ بودم، از تو و بیرون یخ بودم، خیس عرق بودم، بهخیالام ـ اگر کار میکرد آن لحظات ـ لابد انگار درست وسطِ یک رُمان نشسته بودم. روی پیشمشتهام زخمهای ریزی بود نتیجهی دو شیشهی دیروز خردشدهی کتابخانهام. میزم بههمریخته بود از کلهپا شدن همانْ روز ِ قبل. زیرپیراهنی پاره و لکخوندار، از دستِ زخمی ِ شیشهشکن، احتمالاً جایی پنهان شده بود توی اتاق، زیر تخت بهاحتمال قوی... من پشت میز نشسته بودم، یخ کرده بودم، پتویی دور خودم پیچیده بودم. چراغ اتاق خاموش بود، چراغ سقف. چراغی کوچک رو میز روشن بود، کوچک و سفید که دورش تلق آبی انداخته بودم که بیخیالِ سیف و شتاء سرد میکرد اتاق را، و من، گمانام، سردتر بودم. نوزده ساله بودم و جداً انگار وسط فیلمی نشسته بودم. دو پاکت سیگار روی میزم بود و زیرسیگاری چینی صدفشکل تهگودم پر بود از یکیشان، تمامشده، و نیمی از آن یکی. برخلافِ عادت آن روزهای آن سالها، هیچ صدای موسیقییی در اتاق نبود و این یعنی حالام مثل همیشه هم بد نبود که حتماً سرهنگزادهیی یا گلپایی یا مرضیهیی گوش کنم، یعنی حالام جوری بد بود که پیش از آن آنجور بد نشده بود... خیس عرق بودم، یخ کرده بودم، پیچیده بودم لای پتو، قوز کرده بودم روی صندلی جلوی میز، پیش دستم یک زیرسیگاری خفهشده از تهسیگار بود و اتاقام تاریک بود و مخام، مغزم نه، که درست مخام، تاریکِ تاریک بود، و یخ... یادم نمیآید به چه چیزی فکر میکردم. تعطیل بود. بله، قطعاً جمعهغروبی بود. همهچیز چنان بود که اگر روزی دیگر، پیشتر، جایی میخواندمش حسودیم میشد که کاش من هم آنقدر «عمیق» بودم که بتوانم از این «تیریپ»ها بردارم، اینهمه ادبی، اینهمه هنری، اینهمه خسته و خراب، اینهمه چسچرب و با اینحال اینهمه تا دسته جدی و از ته دل... اما آنروز... آنروز دلام میخواست حالام آنطور نبود، حسودیم میشد به هر حال دیگری داشتن، میمردم برای یکنفس سطح، حالام گرفته بود از آن شِتَک شَدید، از آن زمین سفت... احتمالاً آرزو میکردم کاش دیروز تلفن را برنداشته بودم، کاش دیروز اصلاً تلفنی وجود نداشت، کاش دیروز آن آدمِ خاص آن طرفِ خط نبود، کاش دیروز آن آدمِ خاصِ آن طرفِ خط آن حرف خاص را نمیزد، یا اگر میزد، بههمان سفتی، کاش دستکم گوشی را صاف میگذاشتم سر جاش، کاش پاهام شل نمیشد و گوشی از دستام نمیافتاد زمین و عین فیلمها واکوبیده نمیشدم کنار میز و چنگ نمیانداختم به لبهی میز و نیمهراهِ پُکیدن یکدفعه بلند نمیشدم و میز را چپه نمیکردم روی زمین و لباسهام را توی تنام جر نمیدادم و عربده نمیکشیدم و با مشت نمیکوبیدم توی شیشههای کتابخانهام ـ که دستکم حالا، ده سال بعد، فکر نکنم اگر آن شیشهها بود شاید این قفسه کمتر خاک میگرفت، و حسرت نخورم ـ و کاش باز عربده نمیکشیدم و کاش وسط اتاق نمیافتادم به ضجه زدن، به هقّهزدن، مثل... احتمالاً آرزو میکردم، اگر حواسم بوده حتماً همینطور آرزو میکردم، که کاش هیچچیز شبیه فیلمها و کتابها نمیشد و کاش همهچیز عمیقاً معمولی بود، مثل همیشه و... احتمالاً این بخش اعظم فکرهایی بود که آن جمعهغروب، پیچیده لای پتو و پیچخورده لای دود سیگار، توی سرم میچرخید و... نه! نه، حدس و احتمال هم نه، تقریباً یقین دارم آنروز غروب بیشتر آرزو میکردم کاش اینقدر سردم نبود، یا دستکم اینقدر عرق نکرده بودم که سرما اینطور بگزد و فکر میکردم مگر یکروز ِ اواسط یا اوایل شهریور هم میتواند اینقدر سرد باشد... روز کثافتی بود، روز نکبتی بود. برای یک جوانکِ نوزده ساله روز کثافت و نکبت و زیادی بود. همین و تمام. به آدمهایی که نمیدانستند، بعدها، گفتم آن دیروز پای تلفن کسی خبر مرگ دوست عزیزی را بهم داده... اما راستاش، قضیه دردناکتر از این حرفها بود، مضحک بود، مرگ بود به تعبیر پسرکی نوزدهساله که بدش نمیآمد تجربههای درشت و عمیق داشته باشد، و پای یکیشان، کموبیش اولیشان، خشتکاش را زرد کرده بود و قضیه شِتک زده بود به هیکلاش و فقط به این فکر میکرد که کاش سردش نبود، و حتی وقت نداشت به این فکر کند که «آآآآآآ، چقد سیگار کشیدم، نگه دارم تا بچهها بیان» و همزمان خوشخوشک کف کند که چه فکری چه منوّری... قضیه آنقدر مضحک، ساده، تلخ، جدی، دردناک، انسانی، هولناک، سننفهم، تکرارشدنی، ناغافل، یکتا و غیره و غیره و غیره بود که بعدها یادآوریاش فقط حالام را میگرفت که چه خری بودم، یا خندهام میانداخت که چه خری بودم، یا عمیقاً فکریام میکرد که چه خری بودم... و چاره چه بود و چیست در برابر خری که شتری است که در خانهی هر کسی میخوابد؟ اما حالا... حالا برای اولین بار بعد از ده سال به این فکر افتادهام که آن «ریختِ» آن روز یکی از ناخوشترین و عجیبترین «ریخت»هایی بوده که داشتهام. بعد از کلی کیش ِ گربهموشی مات شده بودم بدونِ دخالتِ دست، و مات مانده بودم... جوانکی بودم بر درختی تکیهکرده و قوزکرده و پتوپیچ و سیگارکش و یخکرده و عرقکرده و ریده و زهزده، در اتاقی نیمهتاریک، سرد، دودگرفته... درست همانطور که توی قصهها باب بود و هست گاهی... و دریغ، جوانکْ آنروز حال و وقت نداشت که حتی به اینها فکر کند و ذوق کند. غرابتِ آن «ریخت» از اینجا بلند میشود که تمام این سالها میدانستم و هنوز شک ندارم آن غروبِ جمعه ادا در نمیآوردم؛ جداً حالام خوش نبود، بوی دودِ دل سوختهام اُسّ و اساسم را برداشته بود، رفیقام زنگ زده بود پای تلفن گفته بود... بله، ماجرا همان است که نیشتان را باز کرده. * اینها کی یادم میآید؟ همین یکربع نیمساعت پیش، روی صندلی جلوی میز، کنار همان میز ده سال پیش... همین یکربعنیمساعت پیش پاهام را جمع کرده بودم روی صندلی، بالشتی بغل گرفته بودم و قوز کرده بودم و دست چپام یک نخ سیگار بود و دست راستام روی «ماوس» بود، به «گودر»ِ بیحرکت خیره شده بودم و گردنام کج بود و صورتام خبر میداد جفتگوشهی لبها کج آمده پایین و جفت ابروها خم از وسطْ رفته بالا ـ قیافهیی که موقع تمرین «میمیک» برای نمایش خاکبرسَریدهگی میگرفتم ـ و دیدم هر پکی که به سیگار میزنم کمی از خاکسترش توی هوا پخش میشود و میریزد روی بالشت و شلوارم و عین خیالام هم نیست که بتکانمشان، آنهم کجا؟ تازه روی زمین... به خودم آمدم و دیدم مجسمهی تمام و کمال چیزی هستم که نمیدانم چیست و میدانم هیچوقت دلام نمیخواسته اینطور کج و کوله ماتام ببرد و چهرهام حالِ ابله چارهباخته یا بیچارهی غمگین خاکسترنشستهیی را داشته باشد که وامانده به چیزی، هرچیزی، نگاه میکند و بدون یاری زبان میپرسد «چه کنم؟»... و دیدم که ماجرا هم ندارم پس ذهنام، پس زندگیم، پس این حالم، فقط ماندهام که... «چه کنم»... * «چه کنم»؛ برای من همیشه واژهیی هولناک بود... در کل واژهیی بود و هولناک... ماجراش این است که، مادرم خالهیی دارد و این خاله شوهری داشت و آن دو پسری داشتند، و یکیشان دارد هنوز، که در سالهای کودکی من زندانی بود و بچه که بودیم میشنیدیم میگفتند جرماش سیاسی است. آن روزگار من عضوی از جماعتی بودم که آدمهاش، تماشاچیهای بلیتدرجهسهیی هرچهپیشآیدخوشآیدی روزگار، به من و باقی بچههای فامیل میخوراندند جرم سیاسی جرم خوبی نیست. اینجور میگفتند و برای همین من گیر کرده بودم که اگر جرم سیاسی خوب نیست چرا خشایار خوب است و بهم گفتند خشایار را بیخود گرفتهاند و خودش مثل جرماش نیست. هنوز بچه بودم، یحتمل دهیازدهساله، که خشایار آزاد شد. خیلی کم پیش آمد که ببینماش اما قیافهاش در خاطرم ماند، تا سالیانی بعد، که فکرم جداتر شد از آن جماعت، در عکس آدمهایی که سالها بیخبر بودم از حضورشان شباهتهایی با خشایار پیدا کنم و، فقط با تکیه به همان شباهت ظاهری اندک، فکر کنم، یحتمل، بهحسابِ بگیرها، بیخود نگرفته بودندش و فکر کنم، باز یحتمل، خشایار بخش اعظم سالهای جوانیش را در زندان، بهحسابِ خودش، باخود گذرانده و خانوادهاش فکر کردند بیخود زندان بوده... آخر بدمصبها یکجوری میگفتند «بیخود» انگار تهدلشان هم یواشکی گفته باشند بیچاره حتی دزدی هم نکرده آدم دلاش خنک شود، بهخاطر باد هوا رفته آنجا... نه چون فکر میکردند کسی برای جرم سیاسی نباید زندان بیفتد و جرم سیاسی نباید وجود داشته باشد، بهخاطر اینکه فکر میکردند جرم سیاسی یا کفر است یا احمقانه... و البته... خیال میکنم همه هم اینطور فکر نمیکردند. در خانوادهی ما خیلیها از آقای ر. بابای خشایار خوششان نمیآمد. میگفتند آقای ر. کافر است چون به حضرتوالا فحش میدهد. اگر اشتباه نکنم آقای ر. در واقع دفتردار بود، گمانم کارمندی ساده. یادم مانده کتابخانهی کوچکی داشت که درش را همیشه قفل میکرد؛ کتابخانهاش کابینتی فلزی بود جداافتاده از مطبخ. تنها کتابی که از آن محفظهاش یادم مانده کتابی بود از اشتاینبک و فقط جیبی بودناش یادم مانده و احتمالاً سواری و شاید ماه قرصی روی جلدش، و نه ناماش و نه نام هیچ کتاب دیگری... آنچه از آقای ر. و زندگیاش یادم مانده برمیگردد به پیش از آزادی پسرش، یعنی وقتی که بچه بودم و فکر نمیکردم مهم است داستان غمانگیز آقای ر. را بهخاطر بسپارم... آقای ر. معمولاً ساکت بود. اغلب گوشهیی مینشست و به روبهرو خیره میشد و گاهوبیگاه شروع میکرد به حضرتوالا فحش دادن... خالهبزرگهام بهش میگفت کافر و خالهبزرگهام موجودیست قابلتوجه و بررسی؛ مثلاً شاید به این دلیل ساده که کموبیش فکر میکند امثال ما را باید بکشند و امثال ما برایش یعنی همهی مایی که ریش و شبهریش نداریم و یا حتی ریش بیریشه داریم و همهی مایی که چادری نیستیم، و تمام اینها در کنار اینکه بهکل دوغ را از دوشاب تشخیص نمیدهد، حتی توی ماستبندی خودشان... البته تقریباً بقیه هم از آقای ر. خوششان نمیآمد چون بقیه بههرحال حضرت والا را فرهمند و قدسیمرتبت میدانستند کم یا بیش یا بهمصلحت... اما این فحش دادنها معروفترین رفتار آقای ر. ـ که پسرش سالها به جرمی سیاسی زندانی بود ـ به حساب نمیآمد. معروفترین رفتار آقای ر. این بود که... گوشهیی مینشست و به روبهرو خیره میشد و ناگهان محکم با کفِ دست میکوبید روی راناش و دست را همانجا پس و پیش میکشید و آهکشان میگفت «چه کنم؟»... و دوباره بهضرب میکوبید و میگفت «چه کنم؟»... و دوباره میکوبید و میگفت «چه کنم؟». آنروزها من از آقای ر. وقتی آنطور خودش را میزد و میگفت «چه کنم» میترسیدم. حالا اما خاطرهی بیخطر و غمزدهیی از چهرهاش، زندگیاش، بودناش برایم مانده. نهفقط تصویر پدری که نمیداند چه کند، بل تصویر مرد میانسالی که میپرسد «چه کنم»، در میان جمع، "آن" جمع... حرف را از حرکت انداختهام اگر بیمقدمه بگویم حالا که یادش میافتم بغض گلویم را میگیرد؟ علیایحال، «چهکنم»های آقای ر. از فحشهایی که به حضرت والا میداد معروفتر بود. آقای ر. جوانی داشت زندانی، و جواناش زندانی بود و اطرافیاناش فکر میکردند بیخود خودش را انداخته آنجا، و فکر میکنم که زندگییی داشت... آقای ر. به چه فکر میکرد؟ ندانستم... بهنظر میرسید نه همسرش و نه کل فامیل هم ندانستند به چه فکر میکند. نکتهی مهم در مسئلهی شناخت آقای ر. این بود که تقریباً همه از او دستکم خوششان نمیآمد چون به حضرتوالا فحش میداد، و نمیدانست چه کند...
آقای ر. چند سال بعد از آزادی پسرش مُرد، شاید هم زودتر... خالهی مادرم، ملکه، و آقای محمود ر. چند خیابان بالاتر از خانهی ما زندگی میکردند. روزی خاله ملکه آمد و تو سرزنان گفت محمود گم شده... رفته بیرون و برنگشته... تا یک ماه خبری از آقای ر. نبود. عکس آقای ر. را توی روزنامهها دیدیم که پاش نوشته بودند «نامبرده از اختلال حواس رنج میبرد». ننوشته بودند نامبرده به حضرتوالا فحش میدهد، ننوشته بودند نامبرده حتی بعد از آزادی پسرش هم نمیداند چه کند. نامبرده فقط از اختلال حواس رنج میبرد و تقریباً یک ماه بعد مادرم در خیابان پیداش کرد؛ چند ساختمان دورتر از محل زندگیاش، گمشده، گیج، خسته، کثیف و زخمی... نمیدانم چرا نامبرده را در آخرین روزهای زندگیاش در خانهیی جز خانهی خودش بهخاطر میآورم. نکند یادم رفته و زمانی که گم شده بود هم خانهشان را عوض کرده بودند؟ یا خانهی پسرش بود؟ یادم هست، این را خوب یادم هست، نامبرده روی زانوش زخمی درشت داشت و روی زخم سلهیی ضخیم بسته بود که میترسانْد آدم را. دکتر نمیدانست چرا زخمی شده، نمیدانست چطور زخمی شده. آن زخم نَقل محافل خانوادهگی ما بود آنروزها... گاهی «عقوبت» بود گاهی «بیچارهگی مردِ بدبخت»... آقای ر. بههرحال افتاده بود در بستر مرگ، حرف نمیزد، نمیگفت یک ماه غیبتاش را کجا بوده، چه بلایی سرش آمده... انگار درب و داغان برگشته بود که فقط بمیرد. آخرین باری که دیدماش درگیر مرگ بود. خوب یادم هست زمستان بود، بخاری روشن بود و خانهیی که آقای ر. توش میمُرد بوی گند گاز میداد و من فکر میکردم، شاید به مادرم هم گفتم، که این بو همهمان را میکشد آقای ر. که جای خود دارد. یادم میآید مادرم آقای ر. را دوست داشت، نمیدانم فقط آنروزها یا حتی پیش از آن، بههرحال مادرم در کل مهربانتر بود حتی اگر مادر من هم نبود... این را هم یادم هست که اول فکر میکردم بو از تن آقای ر. بلند میشود و این را کسی بهم گفته بود و تازه مدتی بعد شکام برطرف شد که بو چیزی نیست جز بوی گاز... یادم هست خیلیها، از جمله خالهگندههه میگفتند این حق آقای ر. بوده که اینطور در فلاکت بمیرد، میگفتند دارد تقاص فحشهاش را پس میدهد و میگفتند یک کافر همینطور در نکبت میمیرد... و آقای ر. بههرحال مُرد. دوست دارم خیال کنم گاهی میآید به خواب خالهگندههه و فریاد میکشد «چه کنم؟»... اما بعید میدانم، یعنی مطمئنام اینطور نمیشود. * «چه کنم» برای من همیشه واژهیی مهیب بوده... غم «چهکنم»های آقای ر. هم سالهاست برای من شده غمی هولناک... همیشه دلام میخواهد برای خودم و همهی آدمهایی که دوستشان دارم آرزو کنم به «چهکنم» نیافتند و لعنت کنم کسانی را که کاسهی چه کنم دستشان میدهند... و دلام برای آقای ر. میسوزد، منی که حالا مدتهاست خوب میدانم در این خانواده خیلیها از بیخ در جریان نیستند... حقیقت این است که این خانواده سالهاست دارد در خارج زندگی میکند... بچه که بودم فکر میکردم جهان دو کشور دارد: ایران و خارج... خیلی از ما ساکن ایران هستیم.
28/11/1389 بازنگری و ویرایش: 26/2/1391
جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ بهاحتمال زیاد یادداشت پیشین آخرین شترهنویسی اینجا بود... و باز بهاحتمال زیاد بهزودی سعی میکنم اینجا منظمتر بنویسم. و باز بهاحتمال و باز بهاحتمال و باز بهاحتمال... دلام میخواست توی بلاگر بنویسم، اما هیچ راه ورودی براش پیدا نمیکنم. فکر میکردم با بیخیالانهتر نوشتن میتوانم نگرانییی که قبلاً دربارهاش نوشته بودم کنترل کنم... راستش باید اعتراف کنم کمی شد، اما نه آنجور که دلام میخواست. بههرحال... همین شترهنویسی بیخیال هم ذهنام را مشغول میکند، همین که میگویم «شتره» کافی است برای توضیح قضیه... هرچه هست... دلام میخواهد دوباره وبلاگ بنویسم، آنجور که وبلاگنویسی را برای خودم تعریف کرده بودم، وسوسهاش بد به جانام افتاده، گمانام اگر هم نخواهم بالکل قضیهی وبلاگ را فراموش کنم الآن دیگر وقتش باشد... خلاصه... اگر راهی به بلاگر پیدا کردم توی هر دو وبلاگ یادداشتها را میگذارم، اگر نه هم نه... خب، همینجا... و همین. جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ نمایشنامهی «شک» رو میخوندم؛ جان پاتریک شنلی نوشته و خودش هم سال 2008 فیلمی ازش ساخته. فیلم که فوقالعاده بود. یادمه اسمی ازش نشنیده بودم تا وقتی که، همون سال، بامداد دربارهش نوشت و کلی تعریف کرده بود ازش و انصافاً هم تعریفی بود. گمانم یکیدوسال پیش هم تو سایت کتابخونه ملی دیدم ترجمهش ثبت شده و با اینکه تو شناسنامهی کتاب هم تاریخ چاپ 79 اومده، اما تا همین چند ماه پیش هیچجا ندیده بودمش. برخی کتابفروشیها، حتی «پارت»، میگفتن اصلاً چاپ نشده و خلاصه بالٱخره زمستون پارسال تو انقلاب گیرش آوردم و از همونموقع روی میزم بود و منتظر فرصت برای خونده شدن... یه قصهی جدا هست دربارهی اینکه مدتیه چقدر سخت کتاب میخونم، تمرکزم خیلی اومده پایین و مثلاً همین نمایشنامهی کوتاهی که پیشتر تو یه نشست یکیدوساعته میخوندم الآن چند نشست و حتی چند روز وقت میبره خوندنش. رسماً یه جنگ شخصی راه انداختم برای غلبه به این مشکل. بدیهیه هرچی بیتمرکزتر بخونم کندتر هم میخونم و هرچی کندتر کمتر و در نتیجه داغ زود خوندن کلی کتاب میمونه رو دلام. تقریباً قصهش رو گفتم دیگه، برگردم... ممم... خوندن کتاب همینحالا تموم شد و بهمحض تموم شدنش چیزی تو ذهنام بود که میخواستم بنویسم و حالا اونقدر آشفته بهنظرم میرسه که هی دارم عقب میاندازمش با تاریخچه و حاشیهروی و اینا... سر فصل مطالب :)) موقع تماشای فیلم حسم خیلی نزدیک بود به حسی که نویسنده تو مقدمهی نمایشنامه پیاش بوده، چیزی که مثل یهجور تهدید و پیشآگهی تو مقدمه میگه دربارهی شکی که ممکنه آخر کار یقهی خواننده رو بگیره. اما تو کتاب وضع فرق میکرد. توی صحنههای پایانی رسماً از «خواهر آلویسیوس» عصبانی بودم، حتی داشت حالم رو بههم میزد. شده بود شکلی کامل از تعصب مفتشانهی قرونوسطایی، با اون تٱکیدهای مدام روی «میدونم» و اون اصرارش رو دلیلی نداشتن غیر از اعتقاد و ایمان خودش... به خودش. در واقع اگه «پدر فلین» آخرین جملاتش رو نمیگفت مطمئن میشدم آلویسیوس بهاحتمال زیاد یه دیوانهی متعصبه... و خب، در واقع، باز آخرین جملات پدر فلین نبود که کمی برم گردوند به تردید، اصرارش به رعایت سلسلهمراتب کلیسایی کمی مرددم کرد. در واقع برام جور در نمیاومد کسی که اونقدر روی نگاه نو به دین و کلیساش تٱکید داره ناگهان اونطور طرفدار سلسلهمراتب و اطاعت و... بشه. و البته چه توی کتاب و چه توی فیلم تقریباً با اطمینان میشد فهمید سوءظن آلویسیوس هیچ ربطی به گناهی که پدر فلین کرده نداره. مثلاً توی کتاب تٱکید بیشتری میشه روی همجنسگرا بودن دونالد مولر، در واقع از حرفها میشه تقریباً مطمئن شد بحث همجنسگرا بودن دونالده، و آخرکار بهنظر میرسه پدر فلین کماکان سعی داره از دونالد دفاع کنه چون اگه پدر فلین هم رو این قضیه تٱکید میکرد ممکن بود منجر به اخراج پسره بشه. میخوام بگم دستآخر احساس میکنم «شنلی» یهکم تو پیشآگهیش زیادهروی کرده و کفه خیلی سنگینتره بهطرف بیگناه بودن پدر فلین. شنلی گفته «ممکن است در نتیجهگیری نمایشنامهی من مردد بمانید. ممکن است بخواهید مطمئن شوید. باید با آن احساساتی که سراغتان میآید مدارا کنید.» و خب، با حساب اونچیزهای که نمایشنامه و فیلم به من دادن، فقط همین جملهی مقدمهی کتابه که دچار تردیدم میکنه،اگه این مقدمه نبود و اگه خودم ترجیح نمیدادم جایی برای شک بذارم، راحت میتونستم نتیجه بگیرم با یه سوءظن برخاسته از نفرت متعصب از پیشرو روبهرو بودم. اما این بیشتر برای کتاب بود. از اواسط کتاب وسوسه شدم هر صحنهیی رو که میخونم بعدش هم ببینم. اولینچیزی که نظرم رو جلب کرد شکل انتخاب بازیگر بود. بازیگرها، هرچهارتا بازیگر اصلی، عالی بودن. بازی سیمور هافمن و استریپ بدیهیه که بیشتر بهچشم میآد، با اینحال بازی آدامز و دیویس هم چیزی کم نداره... اما انتخاب بازیگرها... مریل استریپ فوقالعاده سمپاتیکه، راستش من حتی آخر فیلم «اقتباس» هم نمیتونستم حس ناخوشی بهش داشته باشم ("شنیده"م جک لمون سر «گلنگری گلن راس» از بقیه میخواسته هرجا داشته سمپاتیک میشده بهش اخطار بدن. با اینحال باز بعد از اکران فیلم منتقدها به سمپاتیک بودنش اشاره کردن. گمانم یه جور نفرین شیرین باشه برای بعضی بازیگرا). خب، همین سمپاتیک بودن استریپ ضرب حرفهای آلویسیوس رو میگرفت. حتی بلافاصله بعد از خوندن یه صحنه و درگیری با حس بیزاری از آلویسیوس، وقتی استریپ رو توی اون نقش میدیدم حسم متعادل میشد. چیزی که میخواستم بگم ربط داشت به همین انتخاب بازیگرها. اینکه این دو نفر خاص چقدر خدمت میکنن به نزدیکتر شدن من مخاطب به مطلوب نویسنده/کارگردان... خوشبختانه چون فیلم رو خیلیوقت پیش دیده بودم یادم نبود جزئیات کار رو هم، بعد کمکم شروع کردم حدس زدن اینکه فلان جمله رو چطور میشه بهتر گفت، و تماشای اینکه هافمن یا استریپ چطور میگنش عالی بود... بخش جالب دیگهی این مقایسه برام جاهایی بود که کارگردان به داستان اضافه کرده بود. اشارهم به امکانات یا اجبارهای سینماییش نیست؛ مثلاً شوخیهای کوچک آلویسیوس با ترکیدن لامپ دفترش (و صد الفته حرکت خیرهکنندهی دست استریپ). جداً احساس میکردم سر یه کلاس درس هیجانانگیز نشستم. نمایشنامه واقعاً استخونداره، درسته که احساس میکنم دقیقاً اون تردیدی که نویسنده وعدهش رو داده بهجون نمیاندازه، با اینحال این چیزی از خوب بودنش کم نمیکنه.و فیلم هم جداً خوبه، بهجرٱت میتونم بگم اگه اونموقع که بازی میکردم و سعی میکردم نقشها رو تحلیل کنم این فیلم رو دیده بودم و نمایشنامه رو خونده بودم، اگه اونوقت امکان این مقایسه رو داشتم، رسماً نگاهم به اون کار زمین تا آسمون عوض میشد. نمیخوام اغراق کنم و بگم این تنها بخت ممکن بود، راستش این اتفاق با «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد» هم میتونست بیافته، در کل میخوام بگم تجربهی لذتبخشی بود... و البته بسیار اعصابخردکن. درست پیش از این کتاب دو تا پلیسیهای اولی دورنمات رو خونده بودم و میتونم بگم هیجان و اضطراب این نمایشنامه برای من خیلی بیشتر ازونا بود (حقیقتش «قاضی و جلادش» کمی کسلام کرد و «سوءظن» بیشتر برام ناراحتکننده بود هرچند از اولی بهتر بهنظرم رسید. در کل نمیتونستم احساس کنم دارم یه شاهکار ادبیات پلیسی میخونم، بیشتر داشتم دو تا کتاب خوب و خوشتراش با شخصیتهای جالب و سخنرانیهای بعضاً زیادی غلوشده رو میخوندم و کمی طلبکار بودم چون انتظار داشتم صفحهبهصفحه بیشتر نفسم بند بیاد از ترکیب دورنمات و یه کارآگاه سرطانی و جرائم غولپیکر. و خب، احساس میکردم یکی ازم انتظار داره فقط چون برلاخ نمیتونه از جاش بلند شه و چون طرفش یه جانی بیرحمه و بلاه بلاه بلاه، نفسام بند بیاد. حقیقتش مثلاً کجا حالم گرفته میشه؟ جایی که دکتره، اسمش یادم رفت، بعد از یه سخنرانی طولانی سرشار از حرفهای که احساس میکنم جنس بهترش رو جاهای دیگه خوندم و دیدم، با اینحال اثرگذاره کماکان، و بعد از اونهمه حقبهجانبی، ناگهان از اینکه برلاخ جوابش رو نمیده عصبانی میشه. منیکی که انتظار داشتم پریشانیش خرج بیشتری بطلبه، چه اولش که با سیگارکشیدنهای پیدرپی خودش رو لو میده و چه اونجا. و جای دیگه؟ اینکه حتی از داستانی با اون ویژگیها هم انتظار نداشتم اونجور تموم شه. طلبم این نبود که بشینه سرنوشت تکتک شخصیتها رو بگه، اما مشغول خوندن سخنرانی هم نبودم و ترجیح میدادم داستانمایشنامه کمی بیشتر برای شخصیتهای جالبی که بهخاطرش معروف شده وقت بذاره. ترجیح میدادم پلیسی بودنش دفن نشه و ناگهان دم و دستگاهی به اون گندهگی زیر بار سخنرانیها دفن نشه. و... توی «اقتباس» مککی به کافمن زنهار میده که سراغ «امداد غیبی» نره. و راستش آرزو میکردم کاشکی یکی این اخطار رو به دورنمات داده بود... حتی باید اعتراف کنم آرزو میکردم کاشکی یکی این اخطار رو به گوته هم داده بود! تنها امداد غیبی که خوندم و آزارم نداد مربوط میشه به «بچههای بدشانس» در غیر اینصورت، حتی تو آبکیترین عاشقانههای تخیلی، که آخرش ممکنه لهله پایانخوش بزنم هم، از امداد غیبی خوشم نمیآد. احساس میکنم سرم شیره مالیدن. حتی حاضرم وکالت مفیستو رو قبول کنم و حقش رو بگیرم. امداد غیبی نامردیه... توی «سوءظن» گالیور یهودی شخصیت جذابی بود. هرچند گلدرشتترین سخنرانیها نصیبش شده بود، با اینحال شخصیت جذابی بود... و واقعاً ناراحت شدم از امدادگر غیبی شدناش... چون راستش درست از وقتی که مطمئن شدم به برلاخ امیدی نیست بهسرم زد نکنه یهو برداره گالیور رو بیاره وسط. با اینحال فکر میکردم اگر هم بیاد حضورش باید گیراتر باشه. اما اومدنش، رفاقتش با کوتوله، توضیحش دربارهی کشتن امنبرگر (اسمش یادم اومد :دی) همهی اینا ناراحتم کرد. نمیتونم هم بگم کتاب بدی بود، گفتم که خوشام اومد. اما احساس میکنم یهچیزی جور نبود. حتی با این هم کنار میآم که پلیسی بودنش زیر سایهی تمامچیزهایممکندیگهبودن رفت... ولی یهچیز دیگه جور نبود. مشکلام اینه که حتی با امداد غیبی فاوست هم هیچوقت نتونستم کنار بیام، حالا اینکه چقدر باید آسمونریسمون ببافم تا برلاخ رو فاوستی کنم که جانش رو معامله میکنه با شیطان تلقی کنم بهکنار، بازنمایی کلاهبرداری اوشنانهی پایان فاوست تو یه داستانمایشنامهی پلیسی... من نیستم. من حاضر نیستم اسم این کتاب رو شاهکار یا چیزی بیشتر از خوب بذارم، حتی اگه مجبور شم بارها بخونمش و برای تکتک ایرادهایی که بهش دارم چندصفحه بنویسم... «قاضی و جلادش» هم که حسابش مشخص بود. مسلماً یه ایدهی خوب داشت، یکی و نصفی شخصیت بدیع و گیرا، داستان پلیسییی که از همون یکسوم اول میشد پایانش رو حدس زد، و سخنرانیهای کمتر...و از حق نگذرم، سخنرانی نویسندههه رو دوست داشتم و صدالبته ایدهی جذاب کل ماجرا یعنی شرطبندی برلاخ و اونیارو که حالا اسمش یادم نیست :)) و بحث اینا بود؟ نبود. باید برگردم به چندخط بالاتر، اما برنمیگردم. حتی الآن دارم فکر میکنم بیشتر از اون تنبلیم میآد برگردم به فیلمایی که نام بردم لینک بدم. معمولاً، در واقع همیشه تا پیش از این، همچین یادداشتی رو اگه پاک نکنم فقط ذخیره میکنم که بعدها ازش اونچیزایی رو که میخوام در بیارم... اما الآن... خب، تو ایدههای علمیتخیلی «تلهپورت» همیشه برام یکی از جذابترینها بوده. اگه میتونستم فقط یه قدرت فراطبیعی داشته باشم بهاحتمال زیاد تلهپورت رو انتخاب میکردم... میتونم فرض کنم این هم یه یادداشت تلهپورتی بود... حالا آیا این یادداشت باعث میشه تلهپورت نیاز به اعادهی حیثیت پیدا کنه؟ بعید میدونم. انصاف نیست. هرجا رفتم چند دقیقه ایستادم. تازه... هدف این بود که بگم «شک» رو حتماً بخونید و دوباره ببینید. و میخواستم بگم اندازهی یه داستان پلیسی هیجانانگیزه و خب مایهش رو هم داره... و همین. سهشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱ اینجا، توی این صفحه، فعلاً دارم محض گرم کردن خودم مینویسم. شبکهی تارعنکبوتی رنگین به آن حیاط منتقل شده، که فعلاً کموبیش تعطیل بهحساب میآد. همینجوری محض اطلاع عرض کردم، که اگه اینجا با پیژامه نشستم برای اینه که فکر میکنم اومدهم ییلاق، منزل نیستم، چه میدونم... مثلاً وسط خیابون خلوت کردهم با خودم... حقیقتش حالا که نوشتم اینا رو نمیدونم چه لزومی داشت نوشتنش... صرفاً قرار نیست پاکش کنم دیگه... اینجوریا. سهشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱ دیشب «راشمور» رو دیدم. بعد از «آقای فاکس شگفتانگیز» میشد دومین فیلمی که از اندرسون دیدم... خب، از سر آقای فاکس احساس کرده بودم مشتریش میشم، نشستم فله فیلمهاش رو گرفتم که از اول ببینم (البته فیلم بلند اولش رو هنوز گیر نیاوردم) و هی افتاد عقب، تا دیشب... ممم... تازه یهجورایی مجبور شدم. هی نشستم فیلمهاش رو ورق زدم، هی نگاه به بیل موریهاش انداختم، یه تیکههایی از «دارجلینگ لیمیتد» رو دیدم، یه تیکههایی هم از «هتل شوالیه»، بعد فکر کردم راه نداره، بهرغم نیاز شدیدم به آدرنالین، با وجود انبوهی فیلم آدرنالینبالابر، دیدم اعصاب ندارم بیشتر از این صبر کنم. اول راشمور رو هم که نگاه کردم قضیه حل شد، رفت تا تهش... و خوب بود، دوستش داشتم و بلاهبلاه... گیرا، گیرا گمونم وصف کوتاهِ ناکامل رسایی باشه... بههرحال، یهتیکه بابای مکس بهش میگه تو مثل دریانوردایی میمونی که با دریا ازدواج کردهن، همچینچیزی، و خب... داشتم فکر میکردم چقدر خوب میشد اگه میشد با ادبیات و نوشتن یه ازدواج سنتی داشته باشم. صدالبته همینحالاش هم ازدواج کردیم، صدالبته مدل زندگیمون هم عموماً کلاسیکه، اما... وقتی میگم سنتی، ورِ نوستالژیکِ مقبول ننهبابابزرگیش در نظرمه. دقیقاً این پدربزرگمادربزرگهایی که هفتاد و هشت سال پیش ازدواج کردهن، بعد هنوز جوری همدیگه رو نگاه میکنن که آدم دلش میخواد نگاهه رو بخره... حقیقتش، مدتهاست ندیدم کسی کسی رو جوری نگاه کنه که دلام بخواد بهش بگم نگاهتو میخرم، فیالواقع فقط یهبار تو کل زندگیم این جمله رو گفتم، به یکی از صمیمیترین رفقام، بههرحال، بحث این نبود... ننهبابابزرگا... عرض شود، وقتی میگم ازدواج سنتی منظورم یههمچون چیزیه، که خودم اگه باشم بیتردید میتونم چندین ایراد توش پیدا کنم، بیشک هرجور هم قضیه رو بالا و پایین کنم شکل معروف ازدواج کاملاً شایستهی انتقاد حتی بیرحمانهس، اما حرف اینا هم نیست، حرف اینه که آدم یهو یه پیرمرد و پیرزنی رو میبینه که جدای از همهی مشکلات، جدای از اینکه اونا هم بیتردید تو جوونی گندهایی به هم زدهن و بههمزدن، جدای از اینچیزا، آدم خیال برش میداره که تو تمام اون هفتادهشتادسال کار دیگهیی غیر از اینکه برای هم وقت بذارن نداشتن... خب، گاهی دلام میخواست میشد با ادبیات و نوشتن اینجوری ازدواج کنم، مثل دریانوردی که با دریا ازدواج کرده... ممم... البته کموبیش از مدل رابطهم با نوشتن راضیام، فیالواقع تا حد زیادی تکلیفمون کاملاً روشنه، اینکه ممکنه مدتی طولانی ننویسم و بعد مدتی فقط بنویسم و اینجورچیزها، برای خودم حله. راستش، اونقدر حله که گاهی، حتی معمولاً، شاکی میشم وقتی رفقام سعی میکنن شیوهی برخوردم رو با کارم نقد کنن. تو این سالها کموبیش دستام اومده چطوری دوست دارم بنویسم، چطوری دوست دارم ویرایش کنم، به مست نوشتن و هوشیار ویرایش کردن تا حد زیادی اعتقاد پیدا کردم، برام تقریباً قطعیه که باید تو یک یا چند نشست طولانی نسخهی اول کار رو بنویسم، بعد بذارم یهگوشه حسابی خاک بخوره، اونقدر که جزییات رو کاملاً فراموش کنم، بعد بازنویسی و ویرایش رو شروع کنم، انگار دارم رو یه داستان غریبه که نویسندهش درست شبیه خودم بوده کار میکنم، و هی کار کنم روش، هی بتراشم، اضافه کنم، اونقدر تو سر و کلهش بزنم تا خودم رو کاملاً راضی کنه، بعد بدم یکی که قبولش دارم بخونه، بعد حرفهاش رو بشنوم و باز روش کار کنم، سر فرصت، طولانی، حتی فرسایشی، تا جایی که ببینم کارش تمومه، کمی بعد از اون مرحله که آدم اگه حواسش نباشه فکر میکنه باید به فلان بخش داستان بهمانچیز رو اضافه کنم و وقتی میره سروقتش میبینه قبلاً این کار رو کرده، اونجایی که داستان خوب یا بد، راست تو چشم آدم نگاه میکنه و میگه «چی کارم داری؟ ولام کن دیگه.» خب، اینجا داستانه تمومه، هر چی شده، تمومه. اینجا جاییه که حتی اگه داستانه بتونه بهتر هم بشه من، الآن، نمیتونم براش کاری کنم، فوقش اونقدر مشخص باشه که فکر کنم بهتره دوباره بذارمش کنار خاک بخوره، برم دمبل بزنم، قوی شم، یه نگاه بکنم به داستانهای فلانی و بهمانی و بیستاری، یه نگاه بکنم به خودم، یه پوزخندی به خودم بزنم که ریدی برادر، بعد برم، برم تا یهوقتی دوباره یاد داستانه بیافتم و برگردم و گاس، بهترش کنم... اینجوریاست در کل، تقریباً، در جزء، همچینچیزایی... اینا چیزاییه که تو این سالها دست نخورده، از باقی چیزا اینا مونده، میدونم تو سالهای بعد هم تو همین حال و هوا حرکت میکنه. میدونم هیچوقت دوست نداشتم یه داستان رو همونوقتی که مینویسم ویرایش کنم، همونقدری که میدونم عادت دارم موقع نوشتن رفتارهای شخصیتها بازیشون کنم. در واقع اینا رو برای خودم تجربههای آزمایششده و نتیجهداده بهحساب میآرم. میدونم میخوام همین مدل رو گسترش بدم و تقویت کنم، قرار نیست چون روش دیگهیی برای کس دیگهیی جواب داده راهم رو عوض کنم، قرار هم نیست چون از این روش لذت میبرم کلهخر بازی در بیارم... ممم... نه که در نیاورده باشم... یهزمانی کلهخرانه اگه کار داستانی قرار بود مثلاً دو روز طول بکشه، هر روز تا آخرین کلمهیی که تو ذهنام میاومد رو مینوشتم، و شروع کار فردا سخت میشد. هی هم میخوندم فلان و بهمان نویسندهی محبوبم، آدمهایی که داستانهاشون زمین تا آسمون با هم فرق داره، بارها گفتن همیشه ته هر روز یه چیزی هم برای فردا نگه دارین... کلهخریم این بود که فکر میکردم این کار رو دوست ندارم، نمیتونستم از هیجان نوشتن آخرین کلمهها بگذرم... پارسال "مجبور" شدم این کار رو امتحان کنم، و بعد از چند روز باورم نمیشد چطور مدتها خودم رو از مزایاش محروم کرده بودم. محشر بود، حتی هیجانه فقط جاش عوض شد. هیجان نوشتن آخرین کلمهها منتقل شد به فردا، هیجان شروع کردن، ادامه دادن ماجرا، راستش حتی یادآوریش هیجانزدهم میکنه... و البته کلی مزایای دیگه، اینکه شب قبل از خواب میشه دم بخش کاملشده و نانوشته رو گرفت و خیلیجاها رفت، اینکه عملاً ممکنه حتی سرنوشت یه فصل عوض شه... اینجوریا... منظورم اینه که مسلماً فکر نمیکنم قراره هیچچیزی یاد نگیرم، این احمقانهست خب... اما گمونم حدوداً بدونم چهچیزایی رو میخوام یاد بگیرم. میدونم فعلاً نمیخوام یه داستان رو بلافاصله بعد از نوشتن ویرایش کنم. امتحانش کردهم و در مقایسه با ویرایش کردن متن غریبه... ممم، میتونم بگم برای من اولی نصف دومی هم جواب نمیده. دستکم تا وقتی سریع مینویسم، خوبی روش دوم اینه که بعد از مدتی جاهای ناخوشایند داستان بیشتر به چشمام میآن. یادمه اول یکی از داستانهام یه شیء گوشهی اتاق بود، راوی میدیدش و مفصل دربارهش حرف میزد. تقریباً بعد از یک سال و نیم این داستان رو دوباره خوندم، و خودم نمیفهمیدم اون شیء چه ربطی به کل داستان داره، یعنی با هیچ توجیهی هیچ جایی نمیتونستم براش پیدا کنم. نبودنش هیچ لطمهیی به داستان نمیزد و بودنش هیچ سودی نداشت، داستان حتی طوری نبود که بتونه یه شیء بیربط رو تحمل کنه. با اینحال باز نمیتونستم خودم رو راضی کنم به حذفش، دلام میخواست بدونم چی تو سرم گذشته که اون رو نوشتم. بالٱخره بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد داستان رو اصلاً چطوری نوشتم. اون شیء افتاده بوده گوشهی اتاقم، من هم داشتم بهش نگاه میکردم و بعد شروع کردهم دربارهش نوشتن، اواسط کار ایدهی یه داستان به ذهنام رسیده، توی همون فضا و موقعیتی که درش بودم، در نتیجه همون متن رو ادامه دادم، داستان جدا شده ازش، رفته تو یه فضای دیگه و بلاهبلاه... نکتهش برام اینجا بود که اتفاقاً اون داستان رو چندی بعد از نوشتنش ویرایش کرده بودم، حتی گذاشته بودمش تو وبلاگم. دستکم از کامنتها اینطور برمیاومد که توی فضای شخصی وبلاگی اون ایراد بهچشم خوانندهها نیومده. فیالواقع انگار خوانندهها خودبهخود من رو بهعنوان راوی "ماجرا"ی هرچندخیالی در نظر گرفته بودن و در نتیجه اون شبهپریشانگویی اول داستان انگار یهجورایی وصلشده به باقی نوشته... چطور بگم... وقتی خودم داستان رو بعد از مدتها میخوندم بهوضوح میدیدم اون بخش اول آزاردهندهس، یه رازگونهگی بیمعنی و بیاستفاده به داستان میده جوری که تا آخر کار ذهنام رو مشغول خودش میکنه. دنبال اینم که تو باقی کار بفهمم اون شیء چی بوده، در حالی که هیچ نقشی تو داستان نداشته... خب، میتونم حدس بزنم اگه اون داستان هرجایی غیر از وبلاگم منتظر شده بود خوانندهها نمیتونستن این ایراد رو ندیده بگیرن. هیچرقمه طرفدار این نظر نیستم که فضای وبلاگی نگاه خوانندهها رو نرم میکرد یا میکنه، بیشتر بهنظرم میرسید... ها... انگار فضای شخصی وبلاگ اون بخش نامفهوم رو تبدیل میکرد به یه راز شخصی، که تو یه یادداشت وبلاگی آزاردهنده نیست. داستان تبدیل شده بود به یه یادداشتِ خیالی، در نتیجه قرار نبوده حتماً ارتباطی بین بخشهای مختلف باشه... وقتی خودم بعد از مدتی طولانی، دوباره داستان رو بهصورت داستان خوندم، این ایراد بهچشمم اومد... و چرا بار اول به چشمام نیومد، با اینکه خودم میدونستم داستانه؟ چون یادم بود اون بخش رو چرا نوشتم، بار اول هیچ رازی برای من وجود نداشت، در واقع حتی جذابیتش همین از یه متن اتفاقی وارد شدن به داستان بود. وصف اشیائی بیربط بههم که ختم میشد به یه داستان فانتزی، بار اول این نظر خودم رو جلب کرده بود. بار دوم، اشیاء بیربط برای خودم هم بیربط شده بودن، داستان یه تیکهی اضافه داشت که تو نسخهی اول عامدانه نوشته شده بود، اما بیمورد بود. وقتی یادم افتاد دلایلش رو، تونستم با خیال راحت اون بخش رو حذف کنم، بعد تازه نظرم جلب شد به اسکلت اصلی داستان، دیدم جاهای دیگهیی هم هست که حذفشون داستان رو بهتر میکنه، و و و... بههرحال از نسخهی نهایی راضی بودم. شده بود یه داستان سادهی کموبیش شاعرانه که اگر بهعنوان یه غریبه میخوندمش خودم خوشم میاومد، نمیتونستم بهش بگم عالی، اما خوندنش برام لذتبخش بود... خب، توی فاصله انداختن بین نوشتن و بازنویسی و ویرایش، بیشتر پی همین غریبهگی هستم، اینکه ببینم اصلاً خودم داستان خودم رو دوست دارم، اصلاً حاضرم پشتاش بایستم و نگم حیف وقتی که برای خوندنش گذاشتم؟ و خب، برای اینها اول باید با داستان خودم غریبه شم، یادم بره فلان داستان رو تو اوج عاشقیت نوشتم و بهمان داستان رو وقتی یه اتفاقی اعصابم رو خرد کرده بود... نمیدونم، شاید برای جراحی داستان بهتره که آدم خیلی بهش وابستگی عاطفی نداشته باشه، که دستش نلرزه... شاید البته، شاید، شاید، شاید... وحشتناکه که آدم فکر کنه «باید»، باید رو من یکی که هیچ دوست ندارم، باید فقط برای دستور زبان خوبه، اونم تا وقتی که لازمه، گاهی حتی اونم شاید میشه، گفتن نداره... آمّا... گاهی دلام میخواد فکر کنم همهکارای دیگه اضافهن، فقط باید خوند و نوشت... و البته فقط دلام میخواد بهش فکر کنم... اگه بخوام فکر کنم به اینکه تو پنجششسال اخیر مهمترین چیزی که دربارهی نوشتن یاد گرفتم چیه... ممم... باید بگم آدم تا حسابی زندگی نکنه نمیتونه بنویسه، یا دستکم شاید بهتر باشه آدم وقتی خوب زندگی نکرده ننویسه، منظور مشخصه امیدوارم، ها؟ اینجوریا که گنده بهنظر نرسه قضیه، منظور اینه که همونجور که به قول آقا سلین آدم باید بتونه صورتحساب مرگ رو جیرینگی بده، گفتن نداره که گفتهی ایشون رو کموبیش تغییر دادم، آدم باید بتونه صورتحساب یه داستان رو هم جیرینگی بده، وقتی نشست پای صفحههه، آدم باید با خودش روراست باشه، ببینه حرفی برای گفتن داره، ببینه جوری زندگی کرده که بتونه از اینور و اونورش یه داستان در آره، یهچیزی که دستکم دل خودش رو ببره... یا نه. اگه نه، شاید بهتر باشه آدم دستکم اونموقع ننویسه، گاهی سوژهی خوب هست، زیاد، اما آدم وسعش نمیرسه، خب چه کاریه؟ و چه کاریه؟ کاریه که آدم میکنه، من میکنم، بقیه میکنن. عرض که کردم، چندان بایدی در کار نیست... و خب... خوب که فکرشو میکنم میبینم همون بهتر که در واقع با نوشتن و ادبیات مثل ننهبابابزرگام ازدواج نکردهم و نکنم... راستش نمیدونم، شاید دریانوردی هم که با دریا ازدواج کرده، خب، بدیهیه که بعد از مدتی ممکنه جو بگیردش و فکر کنه دریا رو مثل کفدستش میشناسه... عرضام اینه که آدم یادش میره باید یاد بگیره، یادش میره چه جاهایی رو نرفته، یا مثلاً اینکه... برای نوشتن لازمه آدم خیلی زندگی کنه... راستش متٱسفم از اینکه مثلاً هفتهشتسال پیش این رو دقیقاً نمیدونستم، متٱسفم از اینکه چند سال فکر کردم بهتره خودم رو ببندم تو خونه و فقط وقتام رو بذارم برای خوندن و نوشتن... نتیجهش این شد که یه روز دیدم کمتر دارم میخونم و مینویسم... فقالواقع خوب که نگاه میکنم میبینم اونقدری که خودم رو راضی کنه زندگی نکردم، حتی اگه مثلاً تعریف کردن مدل زندگی ده سال پیشام باعث تعجب رفقام بشه... راستش، درستش همونوقتا بود. نمیتونم بگم، هیچرقمه نمیتونم بگم چیز زیادی از دست ندادم فلانروزی که بهجای قدم زدن نشستم تو خونه و فکر کردم کار مهمتری دارم... کار مهمتر رو بههرحال انجام میدادم، اونقدر دوستش داشتم که انجامش بدم، در اینش شکی ندارم... و از این طولانیتر بشه میافتم به مزخرفگویی... آخرین قطرههای زندگیهایی که کرده بودم رو پارسال اسفند تو یه رمان نوشتم. خندهداره و ضایع، ولی واقعیته، از اسفند پارسال تا حالا این اولین متن غیرنامهییه که مینویسم. وقتی اون داستان تموم شد احساس میکردم بهوضوح دارم میبینم دیگه چیزی نمونده که بنویسم، اصلاً اون رمان رو نوشتم که ته مفشورم رو در بیارم، تکلیفام با خودم روشن شه، بدونم دیگه هر مادهی خامی هم که مونده فعلاً بهکارم نمیآمد... بدیهیه که برای بار صدم گفتن نداره که قطعی نیست، اما میشه روش حساب کرد... اون داستان که تموم شد، تموم شد. حالا امسال میخوام زندگی کنم، مسلماً فکر نمیکنم قرار ننویسم. داستانکوتاههام تا یه ماه دیگه جوابش میآد احتمالاً، بعد به احتمال زیاد، اوایل تابستون، شاید هم بعدترش، میرم سراغ بازخوانی همون رمانه، شاید رو چند تا کار کودک که قدیما نوشتهم هم کار کنم... میخوام بگم بدیهیه که قرار نیست فکر کنم کارای قدیمی کارای قدیمی... فقط میدونم اگه میخوام غیر از بازنویسی و ویرایش کار دیگهیی بکنم، اگه میخوام چیز جدیدی بنویسم، وقتشه که بیشتر زندگی کنم... وگرنه صورتحساب مرگ که چه عرض کنم... راستش بابت صورتحساب دههی هشتاد حسابی بدهکارم. جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٠ :))) ای تف به ذاتام، تف... ترس برم داشته که نکند چون کلی اینجا نوشتم و دربارهی داستانام هم ور زدم نتوانم باقیش را بنویسم... از نوشتن همین ترسام هم وحشتزده میشوم... عین یک خر خرفت خرافاتی... هرچند، قبل از این هم روزی ده بار ترس اینکه تا تهاش نروم یقهام را میگرفت... و کماکان از نوشتن همین ترس هم میترسم... آدم گاهی لازم دارد بتواند به خودش تیپا بزند، محکم... بروم پی زندگیم جداً. :)) جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٠ از شترهنویسی اینجا دشت اول را گرفتم، و باید اعتراف کنم حسابی هم ذوقزدهام کرده. کموبیش یکهفتهیی میشود که شروع کردهام به کار روی یک رمان و خوب هم دارد پیش میرود. حسابی ذهنام را مشغول کرده و حتی میتوانم بگویم، دستکم بعد از نوشتن هر فصل، نیمساعتی سرحال و شنگولم. همینحالا هم توی یکی از آن نیمساعتهام :) به خودم قول دادهام به حرف بزرگان گوش کنم و تا تمام نشده یک کلمه هم دربارهاش حرف نزنم... هرچند خیلی هم موفق نشدهام. از طرفی وسوسهی حرف زدن دربارهاش دارد خفهام میکند، یکی دو تا از شخصیتها را خیلی دوست دارم و خوب دارند شکل میگیرند و اصلاً کلی تجربهی عجیب برام ساخته... تا آنجا که توانستهام جلوی این وسوسه ایستادهام. یکبار هم داستان را تعریف کردم که کاملاً مربوط میشد به تحقیقی که باید برای یکی از بخشهاش میکردم و گمان نمیکنم قانونشکنی بهحساب بیاید. فعلاً که نه همینگوی و نه کاپوتی نیامدهاند بابت قانونشکنی خِفتام را بگیرند... ممم... اما چرا! یکبار نصفهنیمه قانونشکنی کردم، یکتکهاش را برای مهرداد خواندم، البته هیچجای داستان را لو نمیداد، با اینحال... ارنست و ترومن برای آن هم نیامدند به خوابام... یادم نیست کدامشان این را گفته بودند، شاید هیچکدامشان، شاید یوسا بود، شاید هم یکی دیگر... عجب... مخلص کلام، ظاهراً حکمت لو ندادن داستان این است که آدم ایدههاش را پیشاپیش توی حرف برای خودش لوث نکند و فقط بنویسدشان و از اینحرفها... خب، گمانام نیمساعت دارد تمام میشود و حوصلهام دارد سر میرود... بههرحال، نوشتناش را دوست دارم، بعد از دو سال خشکیدهگی، برای خودم باورنکردنی بود. توی این دو سال هم چندبار دیگر ایدههایی به ذهنام رسیده بود، بهعمد و میشود گفت حتی از ترسام ریخته بودمشان دور. آنقدر بهشان فکر نکرده بود و نوشتنشان را عقب انداخته بودم تا رفته بودند پی کارشان. اینیکی اما گیر داد، نمیرفت، چندوقت یکبار سرک میکشید و میدیدم چیز تازهیی برای بخش تازهییش به ذهنام آمده. نشستم چند خطاش را بنویسم فقط محض اینکه بعداً برگردم سراغاش و... شروع شد. راستاش حالا واقعاً میترسم دربارهاش بنویسم، حتی میترسم چیزی غیر از آن داستان بنویسم. دلام میخواهد تماموقتام را خرجاش کنم تا تمام بشود... تا تمام ِ تمام بشود کلی کار دارد، قبلاً هم نوشتهام، نوشتناش سختتر از تمام کردناش است، با اینحال، همین دور اول را دوست دارم زودتر تمام کنم... نه برای اینکه خلاص شوم، محض اینکه مطمئن شوم تا تهِ همین اولِ راه رفتهام. شک ندارم دلام براش تنگ میشود... خوشحالام از اینکه دوباره دارم داستان مینویسم. هیچوقت پشیمان نشده بودم از نوشتن و انتخابِ نوشتن، حتی افلاس هم پشیمانام نکرده بود... با اینحال، میتوانم الآن بگویم چند روزی است دوباره یادم آمده چرا هیچوقت پشیمان نشدم. شیرین است، هیجانانگیز است، محشر است، حتی اگر داستان خوبی از آب در نیاید، حتی اگر هیچ عاقبت خوشی هم پیدا نکند، یکه و یگانه است، مثل روزگار اول عاشق شدن میماند. صدالبته نه عاشق شدن نوجوانی... خب، هیجاناش کمتر است، اما لذتاش بیشتر. شاید اندازهی فرق تختهنرد و شطرنج... شاید. * یکچیز جالب هم یادم داد... بدون خودسانسوری نوشتن حیرتانگیز است... قبلاً فقط فکر میکردم خیلی خودسانسوری نمیکنم، و خب، انگار کاملاً در اشتباه بودم... حالا اما... همین چند لحظه پیش فهمیدم... باید هربار آگاهانه خودسانسوری کنم. مثلاً اینکه، انگار بیپردهتر و بددهنتر از آن چیزی که فکر میکردم مینویسم... الآن نگرانام ماجرایی که پیش آمد سر همین داستان و مچ خودم را در حال خودسانسوری گرفتم را بنویسم و بزنم حالاش را خراب کنم و پشتبندش هم داستان را... سعی میکنم یادم بماند و بعداً بنویسماش... بعید است اصلاً یادم برود... در واقع، اصلاً نوشتماش که یادم بماند. عالی بود و ترسناک... * یکچیزی هم برای مخاطب خاص بسبسیار عزیز :) حالا مثلاً فرض کنیم این یادداشتم شتره نبود ؛) انصافاً تاحدودی مرتبتر از قبلیها شد... اما... قبلیها را شتره نوشتم که از دست منتقد خودم فرار کنم. داشت خفهام میکرد، هر دو جملهیی که مینوشتم یقهام را میگرفت، در جریانی که چقدر یادداشت را نصفهنیمه پاک میکردم یا ذخیره میکردم توی گورستان ذخیرهجات وبلاگی و کوفت و زهرمار. از خودم میترسیدم، مثل سگ از خودم میترسیدم، یک یادداشت روزانهی معمولی هم نمیتوانستم بنویسم... و خسته شده بودم، غمگین شده بودم... دلایل زیادی برای غمگین شدن هست، هنوز هم دارمشان، هنوز هم نمیتوانم بگویم شنگول و منگول و حبهی انگورم، همان گهیام که بودم، کار تازهیی نکردم که سرحال آمده باشم، زهرماری و ترسیده و وکوولو و بیحال و دیوارپا و سقفنگاهکن و پسقلبده... اما، دستکم چند هفته خودم را مجبور کردم که بنویسم... وقتی مینویسم دستکم حالام بد این نیست که نمینویسم، و وقتی نمینویسم بیش از حد حالم بد است... هی میخواهم بنویسم حال شلغم و چغندر دارم، اما میبینم شلغم و چغندر هم وقتی شلغم و چغندراند خیلی خوباند، حتماً خوشحالاند، حتماً بهقول محمد محمدی بزرگترین آرزوشان این است که خورده شوند... اما من، وقتی نمینویسم، حتی نمیدانم چه حالی دارم، حال ندارم، و اگر در کل حال نداشته باشم دیگر در کل هیچی ندارم... احتمالاً کیویها توی یخچال خانهی ما حال مشابهی دارند، نمیدانند به چه کاری میآیند، هیچکس نمیخوردشان، نمیدانند اصلاً چرا آمدهاند آنجا، منتظر مینشینند تا یکی بیاندازدشان دور، به موزها و سیبهای خوشحال نگاه میکنند و آه میکشند، حتماً از تماشای لیموترشها که یکروز هم توی یخچال نمیمانند دیوانه میشوند، شبها کپکزنان ناله میکنند که «ما به چه درد میخوریم؟» «نیست خورندهیی که ما را بخورد؟» صدای نالهشان را تا صبح میشنوم، برای همین است که سعی میکنم شبها زودتر بخوابم، کیویهای خانهی ما خیلی بیچارهاند، چه بشود، سهچهارماهی شاید، تکهگوشتی که قرار است زود نرم شوند را بخوابانند توی کیوی، اما کیوی که برای اینکارها ساخته نشده، من هم قرار نبود اِنسال یکبار کار شبهمفیدی بکنم که برای دیگران خوب است اما کار اصلی من نیست... بله، گمانام وقتی نمینویسم میتوانم شبها بروم کیویهای توی یخچال را بغل کنم و سرم را بگذارم روی شانههای پشمالوی زبرشان و زارزار بگریم... اینکار دستکم حال آنها را خوب میکنند، فکر میکنند شاید میوه نیستند، کارشان تسلی دادن است... اما من چه؟ فقط باید فکر کنم که خاک بر سرم، حتی برای گریه کردنام یک شانهی پشمالوی پنجسانتی نصیبم شده... گمانام کیوی بودن خیلی غمانگیز است، اما ساسان عاصییی که نمینویسد بودن... شاید بهنظر برسد دارم گندهگوزی میکنم، قبلاً فکر میکردم ساسان عاصییی که فیزیکدان نیست موجود غیرممکنی است، بعد فکر میکردم ساسان عاصی ناموسیقیدان غیرممکن است، همین بساط را با ساسانعاصی نابازیگر و ناکارگردان هم داشت... اینطور حساب کنم که چون چند سال است فکر میکنم تنها تعریف درست و حسابیام نوشتن است... وقتی نمینویسم نمیدانم چه هستم، نمیدانم به چه دردی میخورم، توی یخچال هم جا نمیشوم، به لیموها و موزها و سیبهای خوشبخت نگاه میکنم و فکر میکنم باز خوشبهحالشان... روم نمیشود به آدمها نگاه کنم و فکر کنم باز خوشبهحالشان، آدم اینجور وقتها نمیداند فکر کرده خوشبهحال چه کسی، مردم چه بدبختیهایی دارند، نه، به خودم قول دادهام از این زرها نزنم، حتی اگر کسی هم گفت خیلی خوشبهحالاش است توی دلام نگویم «باز خوشبهحالش»، آدم کف دست که بو نکرده... بله، متٱسفانه گاهی هم حواسم نیست و توی دلام میگویم، حتی وقتی کسی نگفته «باز خوشبهحالم»... دارم داستانام را حرام میکنم... قصد نداشتم اینها را توی داستانام بنویسم، اما احساس میکنم هر جملهیی که خارج از داستانام بنویسم... ممم... راستش احساس میکنم باید تمام وقتام را فقط بگذارم برای این داستانه... این یکقلماش بیشتر شبیه عاشقی در نوجوانی است، شاید هم جوانی، شاید هم پیری... خسته شدم بسکه نمیدانم... فقط خواستم بگویم، این شترهنویسی برای خودم حکمت داشت. داشتم از منتقد درونام فرار میکردم... نه! داشتم توی دهناش میزدم، میگذاشتم به خودش بپیچد و ناله بزند وقتی بینظم و بیربط مینویسم... میدانستم نمیمیرد، میدانستم بهمحض آنکه ولاش کنم دوباره شروع میکند، نمیگویم از بین نمیرود، نمیگویم فکر میکنم میتوانم تا هروقت خواستم بد بنویسم و بعدش هروقت اراده کردم جناب منتقد برگردد و مثلاً روبهراهام کند، نه... ولی زیادهرو شده بود و شده... خستهام کرده بود و کرده... من نیاز دارم، دستکم اینطور بهنظرم رسیده، نیاز دارم که موقع نوشتن شلنگتخته بیاندازم، دستکم بهنظر خودم که اینطور است، باید ولنگاری کنم تا بتوانم چیزهایی که دوست دارم را بنویسم، بقیه را نمیدانم، اما اگر بخواهم خیلی جدی باشم نمیتوانم به آدمهای بالدار فکر کنم، و... منتقد درونام اینطوری نبود، این را میفهمید، هنوز هم میفهمد، اما گیر بیخود میدهد، یکهو میپرسد چرا این بالاش از آن بالاش مساویتر است، و خب... بگذریم... این شترهنویسی تنها راهی بود که به ذهنام رسید... تا یادش بیاندازم دوست دارم گیرهای مناسبتری بدهد، وقتِ ویرایش هرکاری دلاش خواست بکند، فقط نپرسد چرا این یارو بال دارد، ولی هر کاری دلاش خواست بکند، حتماً حتماً حتماً یادم بیاندازد که گاهیاوقات، شاید خیلیاوقات، زیادی بیمزه میشوم، زیادی از جاهای چرتی که نوشتهام خوشام میآید، زیادی خودم را ول میکنم، بهم جرٱت بدهد که یک بند کامل، حتی یک صفحهی کامل، اصلاً یک داستان بد کامل را دور بیاندازم... اما... بین خودمان بماند... وقتی دارم مینویسم، وقتی شروع کردهام به نوشتن متنی تازه، هی نپرسد «خب که چی؟» هی نپرسد «چه حرف تازهیی داری؟» هی نپرسد «واقعاً این ربطی به زمانهت داره؟» خب، من از کجا بدانم؟ اصلاً گاهی مگر سبزی است که تازه باشد؟ اصلاً تا بهآخرش نرسم که نمیدانم... اصلاً هرچی... اصلاً مزخرف... ولی آن سوال آخر، حرفِ زمانه، خب، دلام میخواهد توی دهن خودم بکوبم و بگویم مگر میشود توی این زمانه باشم و حرف زمانه را ننویسم؟ پس کشیدم توی خانه که از زمانه در بروم و نشد، نمیشود، بیربطترین حرفها هم حرفِ زمانه است، یعنی چه «حرف زمانه»؟ مگر آدم حتماً باید بنشیند سر تاقچه و بگوید فیل و کرگدن؟ اینکه بنویسم معدهام درد میکند هم حرف زمانه است (خودسانسوری کردم. میخواستم بنویسم «یبوست»)... اصلاً شاید، شاید، شاید، حرفِ زمانه همین باشد که یک آدم معمولی و یکلاقبا سیگارش گران شده و دلاش گرفته و حالاش گرفته... وقتی آدم معمولی و یکلاقبا توانست این حرفهاش را بگوید، شاید حرفهای مهممهم هم زد... اما... چندوقتیست، مدتهاست، فکر میکنم جای حاشیه را عوضی گرفتهایم... همان رد نشدن از چراغقرمزی که مدتهاست رفته روی اعصابام... و اینکه دیروز کیف پولام را که جا گذاشتم و مجبور شدم برگردم و بعد دوباره با همان تاکسی برگردم سر جایی که بودم، وقتی چراغقرمز را رد کرد، خوشحال هم شدم... این هم حرفِ زمانه... بس است... بروم پی کارم... فقط میخواستم بگویم خودم میفهمم دارم بد مینویسم و شتره و شلخته و میدانم اینطور نوشتن دستکم طولانی که بشود میتواند خطرناک هم بشود، میتواند برای آدم گران هم تمام بشود... اما خب، احساس میکردم چیز خاصی برای باختن ندارم، داشتم با دست خالی قمار میکردم و... نمیخواهم ادعا بزنم یا زر مفت و اینها... اما حدس میزنم، حدس میزنم قمار بدی هم نبود... فقط اینکه، هر بار یادم میاندازی شتره مینویسم، منتقد درونام نیشاش باز میشود و میزند توی سرم و باید کلی زحمت بکشم تا دوباره ساکتاش کنم... خب، نویسندهی بزرگ و کوچک ندارد، حدس میزنم آدم وقتی شروع کرد به نوشتن، وقتی نوشت، باقیش را به خوانندههاش زنده است... و تو نه فقط یکی از بهترین خوانندهها که یکی از بهترین منتقدهای زندگیم بودی و هستی، تعارف که نداریم، بابت همین مجموعهی اخیرم خیلی بیشتر از مدیونشدن بهت مدیون شدم. هرجای دیگر هم اگر جای بحثی باشد، این یک جا جای هیچ بحثی ندارد که در زمینهی نوشتن رفاقت را در حقام تمام کردی (البته امیدوارم برای نوشتههای بعدی رفاقت را در حقام بیشتر تمام کنی ؛)... تعارف نمیکنم، اما بگذریم... خواستم بگویم کموبیش حواسام هست... اول باید بتوانم بنویسم، و دارم سعی میکنم دوباره بنویسم. وقتی مینویسم حالام بهتر است، آنوقت میتوانم کارهای دیگر هم بکنم، حتی میتوانم ادای شلغم و چغندر در بیاورم، وقتی مینویسم احساس میکنم هستم... نه که جو بگیردم و فکر کنم «پخی» هستم، اما دستکم وقت میکنم فکر کنم پخی هستم یا نه، اینیکی خیلی بهتر از خیره شدن به دیوار است. در نظر بگیریم این نوشته را مرتبتر از قبل نوشتم... بعدش هم... فکر نکنم تا وقتی که این داستان را تمام کنم دوباره چیزی بنویسم... تا همینجاش هم فکر میکنم چند فصل عقب افتادهام... و اینکه، انگار باید روی بخش «نقطه پایان» بیشتر تمرین کنم. فکریام که اگر چند خط قبل یادداشتام را تمام میکردم دراماتیکتر میشد :)) راستش ولی... عمداً ادامه دادم، منتقد پفیوز درونام گیر داده بود که اگر آنجا تماماش کنم خیلی دراماتیک میشود و ممکن است صداقت متن را خدشهدار کند. حوصله ندارم با خودم بحث کنم که آیا دراماتیک بودن با صادقانه بودن منافاتی دارد یا نه... بروم پی کارم. مخلصم :) جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳٩٠ گودر که هنوز زنده بود نوتی نوشته بودم دربارهی وقتکشی... نمیدونم قبل از انفجار گودر جایی نگهش داشتم یا نه... یه نگاهی بندازم... Serial killer و متنش «یه روز باید یه داستان پلیسی ترسناک و غمبار بنویسم دربارهی وقتکشی.» گمونم باید صریحتر مینوشتم «زندگینامه»... هرچند، بخش آزاردهنده، ترسناک و غمبارش اینه که رسماً دارم زمان رو به قتل میرسونم... بحث یه وقتکشی ساده نیست، اتفاقی نیست، اتفاقاً تنه نمیزنم به زمان و از پل پرتش نمیکنم پایین، اتفاقاً از تفنگی که طرفش گرفتم گلولهیی در نمیره، اتفاقاً سکندری نمیخورم تا چاقویی که دستمه بره تو سینهش... نه... متٱسفانه خوب که فکرش رو میکنم میبینم دارم زمان رو قتلعام میکنم، عامدانه، بیرحمانه و... کثیف حتی... «هولوکاست زمان» پرطمطراقه، شاید برای اسم یه رمان، شاید برای یه داستان، اما، شرمآوره، اندازهی نامش شرمآوره و ترسناک... گاهی آدم ماتش میبره، به خودش که میآد میبینه کلی وقت گذشته، کشته شده. گاهی آدم شروع میکنه پسقل دادن، عمدیه اما نه خیلی، جورایی حواس آدم پرته از گذشت زمان، وقت کشته میشه و گاهی آدم ناراحت میشه از مواجهه با اونهمه وقتِ کشتهشده... اما... گاهی... کم مونده فقط زل بزنم به ساعت، خوشبختانه هیچکدوم از ساعتهایی که توی اتاقم رو کوفتوزهرمارهای مختلف هست ثانیهشمار نداره تا وسوسهم کنه... ممم... اما نه... الآن یادم افتاد. چندیپیش چند فایل تورنت رو گذاشته بودم برای دانلود. تو یکی از بخشهاش خردهفایلهایی که دانلود میکرد رو نشون میداد، گاهی 512 کیلوبایت و گاهی یک مگابایت، قطعهها رو ردیف میکرد زیر هم و قطعهها ثانیهبهثانیه دانلود میشدن... خب، چند بار مچ خودم رو وقتی گرفتم که خونسردانه خیره شده بودم به پر شدن اون خطها، خیلی جدی نگاهشون میکردم، به خودم وقت میدادم، تا پنج خط دیگه، تا وقتی که یه شمارهی تکرقمی دانلود شد، تا وقتی قطعهی شمارهی یک دانلود شد. گاهی حتی زمان میدادم، پنج دقیقه دیگه مثلاً... و فکر نمیکردم کار عبثیه، در حالیکه عذابوجدان داشتم، با اینحال چون میدونستم هدفاش وقتکشیه دیگه نمیتونستم بگم کاری عبثه. در واقع داشتم به بهترین شکل کاری رو که میخواستم انجام میدادم، خیلی فعالانه... عصری نشسته بودم و احساس میکردم کمی خوابم گرفته. اول خواستم ساعت رو کوک کنم و چرت یکربعه بزنم، بعد فکر کردم ممکنه شب بدخواب بشم و تصمیم گرفتم برم بیرون تا هوایی بخوره به صورتام و سرحال بیام. هوا خوب بود، تا سر کوچه رفتم، سیگار خریدم، دلام نیومد برگردم خونه، دور بلوک رو چرخیدم و بخشی از راه رو به این فکر کردم که آیا میتونم به این مجموعه بگم بلوک و یا بلوک برای ساختمونهای مستقلی که بین چهار تا خیابون محاصره شدن به کار نمیره... بخش دیگهیی از راه رو توی خیالم داشتم با یه راننده تاکسی چند سال پیش جر و بحث میکردم. بخش اعظم راه رو به این فکر میکردم که دلام میخواد قدم بزنم، دلام میخواد حسابی از خونه بزنم بیرون، دلام برای اوقاتی که بیشتر بیرون بودم تنگ شده، دلام برای حسی که فراموش کردم دقیقاً چیه اما از خیابون میشه گرفت تنگ شده، و فکر میکردم چه دلیلی برای بیرون اومدن دارم، بیام چه کار کنم... وقتی رسیدم خونه هم سرحال بودم و هم سگ... کمی نشستم و باز کسل شدم، رفتم که دوش بگیرم. فکر کردم بشینم زیر دوش مدتی، خیلی کم این کار رو انجام میدم. نشستم، شاید ده دقیقهیی نشستم، کمکم هیجانانگیز شد، سرحالام داشت میآورد. گمونم سیزدهچهاردهسالام بود آخرین باری که خانوادگی رفتیم شمال. یادم نیست کجا بودیم، شبیه شهرک بود یا هرچی اسمش هست. یهروز زدم بیرون که برم از مغازه خرید کنم، یهدفعه بارون گرفت، خیلی شدید، اونموقع هنوز با خیس شدن زیر بارون مشکلی نداشتم، رسماً تا استخونام خیس شد، از هیجان بریدهبریده نفس میکشیدم... عصری زیر بارش دوش هم همین هیجان سراغام اومده بود، بریدهبریده نفس کشیدن توی بارش رو دوست دارم، هیجانانگیزه، احساس کردم حسابی سرحال اومدم... از حمام که بیرون اومدم، دوباره کسل شدم، و اونقدری تنش داشتم که دوبار نزدیک بود غذام رو کلاً به فنا بدم... بعد تصمیم گرفتم فیلم ببینم، این عملاً آخرین راهکاره... اما احساس کردم دیروقت شده، فکر کردم بهتره بهجاش کتاب بخونم... و... ازونموقع تا حالا دارم زمان رو به قتل میرسونم، انگار که بترسم برم سراغ کتاب، یا فیلم... با اینحال... همون زیر دوش داشتم به خودم میگفتم میتونی زودتر بخوابی وقت سرحال نیستی... بعد به خودم گفتم «وا بدی وا دادیا» بعد شروع کردم به فکر کردن به دیالوگ فروتن توی «شب یلدا» و یادم نمیاومد آیا واقعاً میگه «بقرصی قرصیدی» یا من اینطور فکر میکنم... بههرحال، مطمئن بودم خطرناکه این زود خوابیدن، برای من نوعی وادادن بهحساب میآد، ممکنه برنامه بشه، و... داشتم به خودم مزخرف میگفتم... یه زمانکش حرفهیی انگار راضی نبود از خوابیدن، وقتی میشد بیدار موند و ثانیه به ثانیه رو تلف کرد، بیرحمانه... این یادداشت لطف کرد یادم آورد که حتی خیره شدم تو چشم زمان و کشتمش... و من از این کار وحشت دارم... مسئله اینجاست که... واقعاً زندگی کردن رو دوست دارم، بهنظرم کار هیجانانگیزی میآد و حیفه تلف کردن همین یه بار... شوخی هم ندارم با این حسم، جدیام باهاش. مستقل از خوشی یا ناخوشیش، کار هیجانانگیزیه... و هیجان دوست دارم... و... بدیهیه که زمان رو هم دوست دارم، دقیقاً دوست دارم از لحظهلحظهی زماندار بودنام استفاده کنم... خیلی اغراق نکردم اگه بگم عاشق زمانام... و... :))) الآن بهفکرم رسید احتمالاً ارتباط لیلیمجنونوار با زمان دارم... :)) گند بگیرن، دارم سعی میکنم دستکم یه بیت رو از اون بخشی که مجنون پیش لیلی نشسته و آخرش میخواد فرار کنه و لیلی جلوی در میایسته به یاد بیارم، اما یه بیت مزخرف اسافلاعضایی کوچهبازاری که دربارهی لیلی و مجنون میخونن رو به یاد میآرم... پوووف... خستهم، در کل، کماکان، خستهم... و عصبی... هی سعی میکنم به خودم بهانهییچیزی بدم... دنبال یه خط پایان برای یه چیزی میگردم که به خودم بگم بعدش سرحال میآم... فعلاًبهانهم شده کتابه. به خودم میگم بهمحض اینکه ناشر زنگ بزنه، اگه کار رو قبول کرده باشن، سرحال میآم... اما میدونم اینطور نیست. بعدش نگرانی ارشاد میآد وسط، حتی بعدش نگرانی انتشارش، بعدش نگرانی برخوردها، این از همهش سختتره، بعدش... بعد، از همین حالا میتونم صدای خودم رو حتی بشنوم، خب، این کار تموم شده و باید برم سراغ یه کار دیگه، و نگرانی اون کار... این رسماً قویترین بهانهییه که دمدست دارم و واضحه که پنج دقیقه هم نمیتونه سرپا وایسه و کار کنه :))) ممم... فقط میدونم اینجوری درست نیست... در واقع میدونم منتظر اتفاق بزرگی نیستم، خودم رو متقاعد کردم که سر و سامان گرفتن و بابمیل شدن خیلیچیزها نباید اثر مستقیم روی احوالام بگذاره، قبلاً نوشتهم دربارهش... ممم... یادمه خیلی سال پیش تو سالن تجریش با بچهها داشتیم تمرین میکردیم که زلزله اومد. بچهها بهسرعت از پلهها دویدن پایین، من آخرین نفر بودم، یهلحظه فکر کردم اینجوری همه سرما میخورن و حتی ممکنه کسی بهشون گیر بیاد با این لباسای تمرین، تندی رفتم طرف میزی که کاپشنها و کتها روش تلنبار شده بود و لباسا رو بغل زدم تا برم پایین، هنوز به پلهها نرسیده بودم که کل ماجرا تموم شد و بچهها برگشتن بالا. دقیقاً شبیه یه ابلهی بودم که کلی لباس رو گرفته دستش... خوب که فکرش رو میکنم میبینم کلی خاطرهی اینجوری دارم، مثل روزی که مامان سکته کرد و من بدون نگرانی داشتم کارای اولیه که لازم بود رو انجام میدادم، یا مثلاً یه زلزلهی دیگه، که تو خونه بودم و داشتم «عطر» زوسکیند رو میخوندم و بعد پای تلفن بهم گفتن که زلزله اومده... نه! این خاطرهی زوسکیند بود نه من :))... ممم... البته آدم مدیریت بحران نیستم، مثلاً کلی خاطره دارم از اوقاتی که یه پارچ آب رو ولو کردم رو زمین و عین سنگ وایسادم بهش خیره شدم. در واقع وقتی یه گندی بالا میآرم معمولاً ماتم میبره. یهبارش یادمه پام خورد به یه پارچ آب و ولو شد طرف کتابخونه، خشکم زد و خیره شدم به آب که داشت میرفت طرف کتابا، اگه رفقام نبودن کتابا به باد رفته بودن... خیلی وقتا هم عصبانی میشم، هول برم میداره... اما... تا یادم میآد... وقتی یه چیزی بههم میریزه و من توش دخیل نیستم :)) بیش از حد خونسرد میشم، جوری که بعداً مایهی تعجب خودم میشم، توی اون لحظات اصلاً برام مهم نیست چه اتفاقی داره میافته، به این فکر میکنم که بعدش چی میشه. یادمه یه بار با یکی دعوام شده بود، آدم ناجوری بود، بیخیال شدم و پشت کردم و رفتم، یه کلفتی بارم کرد و جوابش رو دادم و بهم حمله کرد و دستهاش رو انداخت دور گلوم و شروع کرد به فشار دادن، نفسام داشت تنگ میشد و فکر کردم میتونم با یه چیزی بزنم تو سرش، اما همون لحظه فکر کردم ممکنه سرش بشکنه و خطرناکه و خیلی خشنه این کار، بعد آروم بهش گفتم دارم خفه میشم، نمیشه گفت عصبانی نبودم اما در مقایسه با عصبانیتی که لازم بودم خونسرد بهنظر میاومدم. طرف اما عصبانی بود و گوش نمیکرد. آخرسر دستام رو آوردم بالا و گلوش رو گرفتم و گفتم گلوم رو ول کن. گمونم نمایش کار خودش کمکش کرد که خفهم نکنه :)) از اون روز و از اون آدم هنوز بیزارم، مسلماً حس خوبی نبود، اما هنوز وقتی یادم میآد توی همون چندلحظه فکر کردم درست نیست بزنم تو سرش خندهم میگیره، و دروغ چرا، خوشم میآد از خونسردی اون لحظهم... در واقع آرزو میکنم کاش همیشه همونقدر حواسجمع و خونسرد بودم... خب، زلزله یا خطر خفه شدن یهنمه بزرگان، بالٱخره هرکسی یه کاری میکنه، یکی دیگه ممکن بود فقط دست و پا بزنه تا طرف ولاش کنه، بههرحال به یه نتیجهیی میشه رسید... شاید هم دارم مزخرف میگم... بههرحال... حرفام اینه که کاش وقتی خودم گند بالا میآوردم، یا کاش موقع اتفاقاتِ اولسادهتر هم میتونستم همینقدر خونسرد باشم... که بودم... الآن... پوووف... یادم افتاد که اینا رو دارم مینویسم تا از تموم کردن چیزی که قبلاش میخواستم بنویسم فرار کرده باشم... ممم... هیچی... میخواستم بگم بیفایدهس داغون بودن وقتی همهچیز داغونه، موقع زلزله جیغ کشیدن و به در و دیوار کوبیدن خطرناکه، بهترین کار سریع فکر کردنه و سریع انتخاب کردن و سریع انجام دادن... یللیتللی کشندهست... وقتکشی هم کشندهست... و خب... از همهچیز گذشته، زمان خودش یهپا زلزلهی تماموقته، و کشتنش کشندهس، به سادهانگارانهترین شکل میشه مقایسهش کرد با کشتن داغی فلز گداخته توی مشت... بههرحال... خستهم... بهشدت تو فکر اینم که خودم رو سرپاتر کنم جوری که راضی شم از خودم، و... گاهی فکر میکنم شاید بهتر باشه اینقدر بهش فکر نکنم... مشکل اینجاس که حس میکنم هنوز اون{یزی که باید به فکرم نرسیده تا با فکر نکردن بهش فلان و بهمان... برم خونهمون. چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٠ خواستم بیام اینجا چیزی رو بنویسم، صفحه دیر باز شد، توی نوتپد شروع کردم... نیمساعت پیش... همین چند ثانیه پیش هم نوتپده رو بستم، ذخیرهنکرده... ممم... کمی خودم رو غافلگیر کرد، چون شروع کرده بودم اینجا و اینطور نوشتن برای اینکه همین عادتم از سرم بیافته، اما... به محض اینکه سعی میکنم کمی هدفمند بنویسم، ممم... همینجوری میشه. فکر میکردم عادته رفته... وسطش چندبار به ذهنام رسید صفحه رو ببندم، اما خندیدم به فکره، مطمئن بودم الآن کپیپیستش میکنم اینجا و تموم میشه... عصبی و ناراحتام، نه بهخاطر این، نه حتی کلاً، اصلاً نمیدونم چرا... شاید چون ساعت پنجه و هنوز نکپیدم... نیمساعت دیگه هم بخوابم زودِزود یازده و نیم بیدار شم... :))) همین الآن باز پاک کردم... برم پی کارم... برم پی کارم... برم یه کاری کنم بهتر شم، اینجوری بیفایدهاس... و خب... فکر میکنم بیفایده شرمآوره، در حالیکه همین امروز عصر وقتی خودم رو داشتم برای فایدهداشتن جر میدادم به این فکر میکردم که دقیقاً فایده چیه و دارم دربارهی چی زر میزنم... و خب، این خودش سوال مضحکیه... فایده فایدهس گمونم، بیتردید کاهو نیست... هر هر. دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠ جداً فقط یه سیگار بکشم و برم... در واقع یه سیگار هم اینجا بکشم و برم... حرفی هم نیست... غری هم نیست... سرشبی میخواستم بیام بنویسم سگپدر چرا اینقدر میگیری؟ اونقدر گرفته بود که حالش نبود بیام بنویسم. ممم... الآن بهترم... کنجکاوم بدونم که چرا الآن جای اینکه برم باقی کتابمو بخونم ترجیح دادم بیام اینجا یه کوفتی بنویسم، رسماً یه کوفتی... کنجکاوم بدونم که... کلاً نه که حسرتی بابت زندگی قدیمام داشته باشم، نه اصلاً، اما حسرتی بابت شکل گذروندن زندگی یا همچینچیزی آره... مثلاً سادهش اینکه، قبلاً یه اصلاح صورت رو نیمساعت طول نمیدادم، الآن کلاً همهی کارامو جوری طول میدم که انگار روز سی و پنج ساعته... جوری دستدست میکنم برای خیلی از کارا که انگار منتظرم وقتش بگذره و بیخیال شم... با اینکه معمولاً اینجوری نیست، هرچند گاهی سایهی شوم اینجوری بودنش از جاهایی سرک میکشه و میدونم اگه جلوش رو نگیرم سایه میندازه رو کلش... اما... الآن دستدست میکنم، گمونم بهترین اصطلاح باشه براش... کنجکاوم بدونم چرا... سه پک دیگه بزنم باید برم... توی سه پک چی میشه نوشت؟ خاکستر پک اول رو تکوندم و همینو نوشتم فقط... کنجکاوم که بدونم چطور میتونم دستدست نکنم... میدونم راهش ضربتیه، درواقع میدونم که میدونم راهش چیه... پک آخر رو زدم، سیگار رو خاموش کردم... جرٱت خطر کردن رو از دست دادم انگار... چطوری باید خطر کنم؟ در واقع... چرا آستانهی خطرم اینقدر اومده پایین؟ چرا ممکنه یهوقتایی نشستن دست، بله نشستن دست، شبیه خطر کردن بهنظر برسه؟ و خب... بههرحال... حوصلهی خودم رو ندارم اینجوری. اکیداً مایلام یه جور دیگه بشم... کنجکاوم که بدونم چطوری، یا حتی چهجوری، هرچند تصور کنم جفتش رو میدونم... مسئله اینه که... ممم... برم دیگه... خیلیچیزا تا عملی نشه آدم نمیدونه... بدیهیات... [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ پیوندها شعر سایتها موسیقی عکاسی گالریها هنرکدهها آرشیو Blogroll Me! |
انتشار الکترونیکی نوشتههای این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازهی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است
