|
شبکهی تارعنکبوتی رنگین به روایت ساسان م. ک. عاصی |
|
شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ :)) چی میگفتن به این شکل از خُلیّت و جنون؟ مانیا؟ گمونم... الآن ناگهان حوصلهی شوخیخرکی پیدا کردم... خندهم گرفته بیخودی... بابا ریدیم... عرض نکردم؟ همون مانیا بود گمونم... خواستم یه چیزی بنویسم، خودسانسوری سگی یقهم رو گرفت، گند زد تو اعصابم... گه بگیرن. شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ هنوز ملت دنبال تبادل لینکن؟ هنوز کامنت تبلیغاتی؟ جدیام جداً، فکر نمیکردم... بیخیال بابا... میخورمتونا! شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ گفتن نداره، محض اطمینان میگم فقط، گمونم اینطوری بود (گاس هنوز باشه) که وقتی یه بچهیی بداخلاقی میکرد، شیرلازم و پوشکلازم هم نبود، دلاش و در کل هیچجاش هم درد نمیکرد، خوابش هم نمیاومد، گاهی اصلاً تازه از خواب پاشده بود، بازیشم کرده بود، خلاصه فنیش همهجوره روبهراه بود، ولی باز بداخلاقی میکرد میگفتن که «نحس» شده و «نحسی» میکنه. منظور بدی هم نداشتن، اشارات فراطبیعی هم نداشت این خطاب، صرفاً وصف حال بچهیی بود که بداخلاق بود و کسی نمیفهمید دقیقاً چی میخواد. اخماش تو هم، نقزن، نمیشد طرفش رفت، کلاً... من حقیقتش برای وصف این حال گمونم فقط واژهی نحسی و نحس شدن رو داشته باشم تو مفشورم... هوشنگ مرادیکرمانی دوستداشتنی یه اصطلاح جالبی یادمون داد... امیدوارم کل قصه رو درست یادم مونده باشه، نقل به مضمون اینکه... ممم... میگفتن قدیما مادربزرگا یه کیسهیی داشتن، شبیه کیف مامانها، که همهچی توش پیدا میشد، هرچی گیرشون میاومد تو این کیسه میذاشتن گاس یهروزی بهدرد خورد، و به درد هم میخورد، اسم این کیسههه هم مفشور بود. برم از علیاکبرخان آنلاین بپرسم مطمئن شم و بیام... اشتباه شد، شرمنده... یهعمره دارم اشتباه میگمش گمونم :)) :پی علیاکبرخان چیزی نفرمودن، اما گوگل تو همون صفحهی اول بهنقل از وبلاگ «مفشو.بلاگفا» (شرمنده، حوصله ندارم لینک بدم. mafshoo ولی) گفت که تو لهجهی کرمانی «مفشو» نوعی کیسهس با سری که بند داره و فلان... همون کیسهها که توش سکه هم نگه میداشتن گمونم، اون «ر» رو نمیدونم از کجا آوردم، هرچند، جور عجیبی احساس میکنم یادمه آقای مرادیکرمانی میگفت «مفشور»... بههرحال، میگفت خودش هم یه مفشو داره، از حکایتها و ماجراها و فلان، خب، یهنظر به «مجید» گمونم نشون بده از تو اون مفشو چهچیزایی که در نمیاومده، و میگفت ماها هم باید برای خودمون یه مفشوی مادربزرگ داشته باشیم، قصهمصه و حکایت و چرند و پرند و هرچی گیر اومد بتپونیم توش... ممم... بهکار میآد انصافاً، خوب چیزیه، گاس هم البته آدم دست کنه تو مفشو یهچیزی دربیاره که خر بیار و باقالی بار کن، اما باز خوب چیزیه... خلاصه، تو مفشوی من برای وصف اون حالت خاص از بداخلاقی همین واژهی «نحس شدن» بالای خیلی از واژهها نشسته... دستکم خودم رو که اغلب اوقات خیلی خوب توصیف میکنه... ها! یادمه وقتی بچههه از خواب پریده بود یا خوابش میاومد یا کلاً دلیلی هم برای نق زدن داشت، اما نقش شدید بود باز همینو میگفتن، یا میگفتن مثلاً، بپا بیدارش نکنی نحس میشه... خلاصه، من الآن نحس نحسام... البته نحس بادلیل، اما بدجور سگام، بدجور نحسام. انواع مختلف نحسی دارم. گاهی سگ میشم و پاچه میگیرم، کلاً نمیشه باهام حرف زد حتی، گاهی فقط سگ میشم، عینهو سگ رسماً، از قیافهم معلومه که حتی نباید دور و برم پلکید، بهتره تو همین لونهی مبارک ول بشم بهحال خودم، اخمام چنان تو همه که خودم حس میکنم، گاهی سعی میکنم جلوی آینهی جمعشون کنم، نمیشن، یهچیزیام شبیه :( که بهجای دونقطه سگرمه بالاش باشه، مثلاً >( یا &(... دومی گویاتره... خلاصه نکتهش اینجاس که بههرحال خروجیهایی دارم برای خودم اونجوروقتا... یهوقتاییام، مثل الآن، کلاً خروجی قطعه، :-| ام. اگه خوراک دندونگیری بابت غُر زدن گیرم نیاد بیشترین چیزی که ممکنه از دهنام بیرون بیاد «ای بابا»س و «عجب» و «ریدیم که»، در برابر گیر زیاد هم «چیکارم داری» بیحوصله... و، حوصلهی هیچکاری ندارم... امشب خوبیش این بود که اینجا بود دوباره، در واقع یهلحظه احساس کردم برای اینجا نوشتن حوصله نمیخوام، یا حوصله دارم... ممم... گمونم نوشتنه تنها کاریه که اگه بتونم به این مرز بیخیالانه برسونمش همیشه حوصلهشو دارم، اینجور وقتا حوصلهی چند تا از رفقام هم دارم، اما خب، نگران میشم، اصولاً اینجوروقتا بدجور کسلکننده بهنظر خودم میرسم و... اینا. مدتهاست دنبال یه راهحلی برای فرار کردن از اینجور نحسیهامم... گیرم نمیآد اما... مثلاً فیلم نمیتونم ببینم، چون قوهی اینو داره که از نحسی منفعل ببردم به نحسی فعال، مهم هم نیست چه فیلمی، درواقع به چه فیلمی نمیرسه، قبلاً گفتهم، همون نشستن فکر کردن به چه فیلمی دیدن نحسترم میکنه... مممم... اینا اغلب مزخرفه... مسئله اینجاس که خستهم... واقعاً خستهم، بدجور. مسئله اینجاست که احساس میکنم خیلیها خستهن، واقعاً خسته، بدجور... مشکل اینجاست که جور احمقانهیی فکر میکنم وقتی خیلیها خستهن، دیگه گفتن نداره، کی حوصله داره... عملاً با تکرارش فقط میتونم مخ رفقام رو بخورم... اما... الآن اینجا میتونم بگم... خیلی خستهم، هیچ حوصله ندارم، در کل... ممم... شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ یادداشت قبلی رو تو صفحهی مدیریت ننوشتم. تو نوتپد نوشتم و بعد منتقل کردم اینجا... یعنی تورنت رو قطع کردم که سرعت بیاد بالا، صفحهی ورودی رو باز کردم، صبر کردم تا وارد شه، مطلب جدید رو باز کردم، نوشتهم رو کپی کردم و بعد انداختم اینجا و بعد فرستادمش... بهجای اینکه پاکش کنم... ممم... خودش پیشرفتی بود برای خودش :) شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ میفرمان «مسئولیت زندگی»... میگم تقریباً تمام رفقام یا آشپزای خوبیان یا عاشق آشپزیان، میفرمان برای اینکه هنوز مسئولیت زندگی نیومده رو دوششون. عرض میکنم انگار حتی به جملههه فکر هم نمیکنین، یهچیز گندهس، اووووه، مسئولیت زندگی، خب، چه کوفتیه؟ شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ اینجوریاس... شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ نشستم منتظر اینکه پلاس باز شه، رسماً باید دنبال چسمثقال خبر توسرزنون اینور اونور بدوم، آخرش هم که، فلان... نشستم منتظر که ببینم چهکار کنم در ادامه... رفتم سروقت «هزاره» تو فکر اینکه جداً برای Big deal بهتره چی بگم، زیاد پیش میآد بگمش و تو نخش بودم که به فارسی چی بهترین معادلشه، تو ذهنم بود مثلاً «خاص» اما راضیم نمیکرد... ممم... هزاره تو توضیحش بهعنوان شوخی توضیحش داده، هرچند، من هیچوقت شوخیآمیز ندیدمش یا معمولاً بهکار نبردمش، بههرحال فوقالعاده و شقالقمر رو پیشنهاد کرده، خب، حرفیه... راضیام از اینکه هزاره رو خریدم، هرچند شده آینهی دق و هی یادم میآره درست از وقتی خریدمش حتی یک خط هم از کتابه رو ترجمه نکردم که بخوام بهخاطر اون برم سروقتش، با اینحال راضیام، هرچند کم ورقش زدم اینچندوقته اما در همون حد هم احساس میکنم چطور تا حالا بدون هزاره سر کرده بودم، حتی حسرت میخورم که کاش رو کامپیوتر هم میشد داشته باشمش، اینیکی رسماً تنبلیه، گاس هم نه... بههرحال، نمیفهمم چرا اینقدر زندگی کردن رو واسه خودم شقالقمر کردم (ممم... بد هم نمیشینه). دیشب بالٱخره «پرنیان و پسرک» رو تموم کردم، بعدش ده دقیقه زل زده بودم به کتابخونه که چی بخونم. فکر کردم بهتره سراغ یه رمان بزرگ نرم، تنبل شدهم یهجورایی، یهنموره خودم رو راه بندازم و مطمئن شم که تو خوندن وقفه نمیاندازم بعد برم سراغ یه کار نفسگیر. بعد دیدم اینجوری نمیشه انتخاب کرد. فکری شدم باز یه کار کودک بخونم سرحالم بیاره، اما این هم احتمال خطر داشت، ممکن بود کار خوبی باشه اما لزوماً منو سرحال نیاره، کار پرصفحه هم باز میتونست مشکل قبلی رو پیش بیاره... دارم قفل میکنم باز وسط نوشتن... ممم... «دریای زمین» و «ارباب حلقهها» رو بهتره بذار برای وقتی بهتر... «کوکی» پولمن هم ممکنه بهاندازهی کافی برای این حال و هوام گیرا نباشه. فکر کردم بد نیست یه کار پلیسی بخونم. همهشون میتونستن هیجانانگیز باشن، اما هرکدوم یه اشکلی توشون اومد، یهو دوباره شقالقمر شد، یهچیزی شبیه وظیفه :)) که اگه هولمز بخونی باید تا تهش بری دیگه، چندلر رو باید بگردی تو ویکی ترتیب انتشارش رو پیدا کنی و بعدی رو بخونی و حالش نیست الآن ، ترجمههای همت ممکنه باز رو اعصاب باشن، «قتل در کمیتهی مرکزی» ممکنه الآن نگیره... چشمام افتاد به «دراکولا»، همون مشکل اولی... قید داستان کوتاه هم زدم، الآن نه، بهاندازهی کافی اینمدت درگیر داستان کوتاه بودم، کوتاه رو هم ترجیح میدم پشتسرهم نخونم، دستکم یهساعتی وقفه بین هر داستان فعلاً، که خب، این وقفه رو نمیخوام. دنبال یهکار نفسگیرم که یهسره بنشونه... خوددرگیری... نمایشنامه هم ممکنه الآن نگیره... کوفت! زهرمار! فارسی هم نه، مدت زیادیه کار غیرفارسی نخوندم... فکری شدم کمیکبوک بخونم، اما فکر کردم بهتره پای کامپیوتر نشینم موقع خوندن، وسوسهی جلد بعدی «سندمن» قوی بود، سعی کردم جلوش بایستم... باز هم کوفت، فلان کتاب هم که پروژهس رسماً، بهمانی هم زیادی گندهس، بیستاری خیلی کمحجمه، انگار رفتی رستوران، ریدی به قضیه داداش... یه زمانی فکر میکردم دستدست نباید کرد، شکی نیست که وقت نمیکنم همهی کتابایی رو که دلام میخواد بخونم، هرچقدر هم عمر کنم، باز گمونم عقب بیافتم، دستدست نمیطلبه، هر کدوم رو همون دیشب برمیداشتم... الآن دوباره باید انتخاب کنم... بعد، فشار عصبیش... هر کدوم رو که رد میکنم فکر نخوندهموندنش خل میکنه، حساب اینکه هنوز «شاهنامه» نخوندم و خاک بر سرم، اینم پروژهش کردم... غُر میزنم به خودم که اگه همون پیرارسال شروع کرده بودم، هرجوری، بیحساب هم شروع کرده بودم تا الآن اِنبار تموم شده بود، اما حساب کردم میخوام فصل به فصل با منثور گلسرخیش پیش برم همراه منظوم، یهجوری که جبران تمام این سالهای نخوندنش بشه، هیچیش از زیر دستم در نره... تریدم به بادیه، فعلاً که دو سالش از دست رفت و بد میدونم که دارم ضرر میکنم، عقبام، خیلی عقبام، خیلی از خودم عقبام... رسماً زندگی رو برای خودم شقالقمر کردم و همین داره عقبتر هم میاندازدم... هر هفته به خودم میگم از هفتهی دیگه بیشتر میزنم بیرون، میدونم که حسابی گیر افتادم. چندسال پیش اوضاع خوب بود... هفت سال پیش مثلاً، تازه شروع کرده بودم تو خونه وقت گذروندن. شش سال پیش وقتِ بیشتری گذاشتم، تقریباً هرروز چندین و چند صفحه مینوشتم، ایده بود، زیاد، کافی بود یادداشتشون کنم فقط، بعد میشد روشون کار کرد... رو داستان کوتاهام که کار میکردم، همین دور آخر، چند ماه پیش، یه روز فکر کردم تموم کردن داستان هزار برابر سختتر از شروع کردنشه. دور اول نوشتن سادهست کموبیش، رسماً یکی دو نشست برام کافیه، بعد اما، ماتحت مبارک تاول خواهد زد از فرط نشست برای تموم کردنش، سخته، ولی میچسبه، ولی سخته. بههرحال چند سال پیش هنوز ایده بود، و تا همین چند ماه پیش هم جونش بود و حالش بود برای کار کردن و پختن ایدههای قدیمیتر... اگه هنوز حالش بود دستکم تا چهارپنجسال دیگه کار داشتم، میتونستم بشینم به بازنویسی و ویرایش، میتونستم تحقیق کنم و دستکم یکی از رمانها رو تموم کنم، نگران نباشم که گیر کردم و قفل کردم... در واقع تا همین چندیپیش خیالام راحت بود که بلوکهشدنه طبق معمول میگذره، بدیهیه، کارخونه که نیستم، بهتر که نیستم، آدم باید پر بشه تا یهجایی، فکر میکردم خوندن کافیه... اما میبینم و دیدم که زدم به کاهدون، حالا چاردیواریه داره لهام میکنه، باید بزنم بیرون، چندوقتی باز بچرخم، گمونم دوباره سرپا شم، چاردیواری آدم رو ترسو میکنه و من به اندازهی کافی هم از ترسو بودن میترسم و هم از ترسو بودنام میترسم و هم از جفتشون بیزارم. همیشه روش مقابلهم با ترس این بوده که بکوبم تو شکمش، حالا از کوبیدن و شکماش هم میترسم، حالا نخوام خودم رو به گند بکشم هم... دستکم شک ندارم زیاد بهش فکر میکنم... سوم دبیرستان بودم، رفیقی نداشتم، رفیق خاصی نداشتم، با چند تا از بچهها صرفاً کموبیش قاطی بودم، اما هنوز نمیشد اسمش رو دوستی و رفاقت گذاشت. یهروز تو خیابون، تو راه برگشت، با شهاب افتادیم به کلکل سنگین، دعوامون شد. من عقبتر راه میاومدم، شهاب یهو بیمقدمه برگشت و پاشو بلند کرد و گذاشت تو صورتم. هیکلام اونوقتا گنده بود، کموبیش گمونم خرزور هم بهحساب میاومدم، دستکمش این بود که اهل خوردن نبود، تقریباً هر روز با سهیل کلوکشتی میگرفتیم و سهیل رسماً دوبرابر من بود زوری و هیکلی، اما از سهیل هم تماموکمال نمیخوردم. میتونستم همونجا لطف شهاب رو جبران کنم اساسی، اونم همهیکل خودم بود و خرزور، بیشک ساده نبود، اما یربهیر میشدیم بیشک... با اینحال... جواب ندادم... اگه فقط بحث جواب ندادن بود اشکال نداشت، اگه فکر میکردم اهل کتککاری نیستم و اگه واقعاً همونطور که پیش خودم میگفتم فکر میکردم کتککاری انسانی نیست، اشکالی نداشت... اما اینطور نبود، دلام میخواست جوابش رو بدم، شونهش رو بمالونم به خاک... اما جواب ندادم درلحظه... سر یه چهار راه نسبتاً شلوغ بودیم، کنار خیابون، فکر کردم اگه الآن کتککاری کنیم ملت جمع میشن شر میشه، بعد نگاهام افتاد به جدول کنار جو، یادم افتاد مامان یه عمر ما رو از همین کوفتی ترسونده بود، همیشه میگفت دعوا نکنین میزنین طرف رو میندازین سرش میخوره به جدول و یه بلایی سرش میآد و فلان و بهمان، از جدول مثل سگ میترسیدم... شهاب هنوز وایساده بود جلوم، منتظر بود شروع کنم، منم خیره شده بودم بهش و حرف نمیزدم، چندلحظه بیشتر نگذشته بود، کافی بود مشتام رو ول کنم طرفش، دستام سنگین بود و جواب میداد، اما دهنام رو باز کردم، گفتم بیا بریم تو پارک جوابتو بدم... فکر کردم تو پارک هم خلوتتره هم اگه رو چمنا بخوره زمین بلایی سرش نمیآد... بهتزده نگام کرد و بعد زد زیر خنده... رفت. باز تهدیدش کردم و گفتم بیاد بریم تو پارک جوابش رو بدم، اما خب، قاعدهی بازی این نبود. اون لگد رو وسط خیابون ول کرده بود، به بعد و کوفت و زهرمارش فکر نکرده بود، من اما داشتم جزوه مینوشتم برای یه دعوای مدرسهیی... ریدم. بعداً کلی با شهاب رفیق شدیم، اما اون یه لگدش هنوز سر دلام مونده... نه که دلام بخواد یهروز که تو یه پارکی دیدمش با لگد بذارم تو صورتش :)) دوستش دارم بزمجهی گردنکلفت رو، دلام هم براش تنگ شده، در کل هیچ کینهیی بابت اون یه لگد ازش ندارم، جفتمون خر بودیم... رو دلام مونده، چون از خودم شاکیام، چون نه تونستم بیخیال کاری که نکردم بشم و نه تونستم کاری رو که باید انجام بدم... گاس بتونم جملاتی در کنم دربارهی اولینبارها و فلان و بهمان... بگم اولین باری بود که فهمیدم دنیا با قواعد و قانونها و کوفت و زهرمار من پیش نمیره و چه و چه... اما حالش نیست... مشکل اینجاست که نتونستم با خودم سر این قضیه کنار بیام. بعدها اینطوری جبرانش کردم که دیگه حسابکتاب نکنم زیاد، تا گرفتم پس بدم... اون هم گندکاریهای خودش رو داشت. نمونهش دو باری که به دو تا استاد ریدم. ممم... از تبعات اون دو بار البته چندان ناراضی نیستم، صرفاً از رفتار هیجانیم ناراضیام... تعادل... چقدر همیشه حسرت تعادل رو داشتم و چقدر همیشه دور بودم ازش... شاید بتونم بگم ارثیهس یهجورایی، میشه بندازمش گردن خانواده... ممم... اما، چه فایده... راستش حوصلهسربره، چندینساله که این قضیه حوصلهسربره. دونستنش نه، دونستنش، پیدا کردن ریشههاش بیفایده نیست، اما نمیتونم بیاندازم گردن بابام مثلاً یا داداشبزرگه... فیالواقع... شرمآوره، هفتهشتسال پیش میشد بندازم گردن اونا، اما، الآن، خجالتآوره، بیش از اونکه بشه تحملش کرد نابالغانهس. میخوام بگم... هرجا تنبلی نکردم چیزی هم بهم ارث نرسیده، هرچی رو نخواستم نگرفتم... نمیتونم فشار رو ندیده بگیرم، فشار عصبی بههرحال آدم رو خسته میکنه، آدم یهجاهایی شل میشه و وا میده و گند بالا میآره، و خب... اینیکی دیگه نه ارثیهس و نه تقصیر کسی... راستش اینه که از خودم عقبام، چپ و راست میزنم، پیلیپیلی میخورم بیخود... پوووووف! نگران شدم باز از نوشتن... بهترین راهش اینه که حسابکتاب نکنم باز :)) شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ بدیهیه که مصرف سیگار رو میتونه ببره بالا، حتی با وجود «کمتر سیگار بکش»ی که روی دسکتاپم نوشتم... نکته اینجاست که هیچوقت نتونستم خودم رو راضی کنم اصلاً سیگار نکشم، بعد خب... الآن میخواستم هیچکاری انجام ندم، چایام رو بخورم و سیگار بکشم و برم پی کار بعدی، حالا یا کپه یا کتاب، هرچی. بعد فکر کردم بیام اینجا یهچیزی بنویسم... بسته به تعداد خطوط، ممکنه مصرف سیگار رو ببره بالا. از یهبابایی که تازه ساعت خریده بوده هی ساعت میپرسیدن، طرف آخرش قاطی میکنه میگه حالا اونقد بپرسین تا بشاشین توشا... الآن من هم دچار این نگرانی شدم که نکنه بزنم خرابش کنم. جدی داره حال میده، ممم... دستکم تو این بیستوچهارساعت که شنگولانه بوده، شکلی از انگیزه بوده بیمسئولیت... مممم... بچه که بودم شبهای عید شاید این حال رو داشتیم. مامان و بابا هردو تا دیروقت سرکار و درگیر بودن، ما هم یهجورایی بیصاحاب میشدیم... احساس میکنم چندی پیش یادداشت مفصلی دربارهی بیصاحابیهای لذتبخش اونروزها نوشتهم... بههرحال، میدونستیم شهر کلانتر نداره، دستکم تا وقتی کافه رو به آتیش نکشیم سروکلهی کلانتر پیدا نمیشه... حسی کموبیش شبیه این... یا، مثلاً شبیه حس شبهایی که برف میاومد و فردا مدرسه تعطیل میشد، شبیه یکساعتی که شب جهنمی اول مهر دو بار میگذروندیم، اونلحظهی عقب کشیدن ساعت، یکساعت دیر خوابیدن، یکساعت دیرتر رسیدن به اون لحظهی کوفتی رفتن به مدرسه (حتی یادآوری و نوشتناش هم عصبانیم میکنه)... شاید یهچیزی شبیه لحظات خوش بعضی فیلمای ژانر زامبی، شهر خالی، فروشگاههای خالی، بشریتِ اگر نه پاکشده دستکم تُنُک، همون لحظههای آشوبگرانهیی که قهرمانهای داستان وارد یه فروشگاه بزرگ میشن و هرغلطی دلشون میخواد میکنن... ممم... میشه شبیه براش پیدا کرد، بیاونکه دقیقاً خودش باشن، این نوشتن تو وبلاگِ خاموش، بندبازی روی مرز ذخیره یا منتشر کردن، بدون هزینههای هیچکدوم، بیخیالی خونده نشدن همراه خیالمندی نوشتن... مسئله اینه که همیشه دستکم خودم دارم خودم رو میخونم، موقع نوشتن خصوصیترین یادداشتها هم سعی میکنم به تمام جزییات و جوانبی که بهچشمام میآد فکر کنم، حتی وقتی تمام و کمال مطمئنام یادداشتی رو هیچوقت و هیچجا قرار نیست منتشر کنم یا اصلاً جلوی چشم کس دیگهیی قرار بدم، باز... خودم دارم میخونمش و بهش ایراد میگیرم... حالا حس بامزهی الآن اینجا نوشتن اینه که احساس میکنم خودم هم غایبام، رسماً خیلیچیزهایی که روشون وسواس دارم الآن برام میتونن مهم نباشن، نمیتونم ادعا کنم بهشون فکر نمیکنم، اما بهراحتی میتونم ندیدهشون بگیرم... خوبه، باصفاست... سیگارم تموم شد، چیزای دیگه هم میشد بنویسم، حرفام میآد قطعاً، اما سیگارم تموم شد، برم :) D: جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠ سگتولهی الدنگ... هرکدام را که پست میکنم نگران و مضطرب میشوم، هی جفتک میاندازد کرهخر... بروم پی کارم، شش شد بدمصب. جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠ کمی هم حال ترسناکی دارد... یاد داستانی از کالوینو افتادم که درست بهخاطرش نمیآورم، گمانام داستان اول «کمدیهای کیهانی» بود، یا داستان دوماش... فکر کنم اولی... به خودم پوزخندزنان میگویم چه اهمیتی دارد؟ برای خودت و هرکسی چه اهمیتی دارد؟ خوشبختانه آنقدری میتوانم جلوی خودم دربیایم که بگویم برای همین یاد آن داستان کالوینو افتادم... حوصله داشته باشم بروم بخوانماش دوباره، یادم بیاد درست و حسابی و دقیق. در کل باید آن کتاب را حتماً دوباره بخوانم، هرچند، هنوز «تیصفر» را هم نخواندهام... مشکل همینجاست لابد، که تا حالا هیچکدام را دوباره نخواندهام... اما، هی دلام میخواهد «یادداشتهای یک دیوانه» گوگول را بخوانم. گمانام تنها کتابیست که دوبار کامل خواندهاماش، مطمئن نیستم... خیلی بد است که هنوز خیلی کتابها را دوباره نخواندهام... شنل و داستان ایوانها و دماغ و داستان آن بلوار، بلوار نیفسکی بود شاید... جملهی آخر داستان ایوانها دیوانهام میکند، خل میشوم از یادآوریاش، یکبار نزدیک بود زورچپاناش کنم آخر یکی از داستانهای خودم، همان «دنیای ملالانگیزی است آقایان»... همین بود دیگر؟ همین بود گمانام... چندوقتی که همینطوری افتاده بود توی دهانام... چندی پیش با رفیقام نشسته بودیم به دوره کردن تکههایی از شنل... گوگول لعنتی، جادوگر، شنل چرا اینقدر خوب است؟ چطور اینقدر خوب است؟ به رفیقام میگفتم دوست دارم یکروز به یک جایی برسم که بتوانم بگویم راستاش من از دماغ گوگول افتادهام... شرم بر من :)) از آن دکمههای مجلل و گرانقدریست که به هر پالتویی آدم برایش بدوزد سنگینی میکند... راستاش، بیشتر دلام میخواهد گوگول را بگذارم روی سرم و دور میدان بدوم و حلواحلواش کنم. خاک بر سرم... هنوز مردگان زرخرید را هم نخواندهام... راستاش، باز دلام میخواهد شنل و ایوانها را بخوانم. به قول ننهبزرگم اینها، تو کی بودی؟ :)) خل شدهام حسابی... راستاش، پیش از نوشتن یادداشت قبلی حسابی سگ بودم، حسابی سگرمهدرهم و بدعنق و کوفتی... سرحال آمدهام اما حالا... بوس بهت اینجا نوشتن :)) [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ پیوندها شعر سایتها موسیقی عکاسی گالریها هنرکدهها آرشیو Blogroll Me! |
انتشار الکترونیکی نوشتههای این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازهی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است
